ما (خودمان تهنا می باشیم...!) هنوز زنده ایم... هنوز سر کار می رویم (سر ِ کار هم بله....)... هنوز تنهایی اینور اونور می رویم... کلی هم با حال می باشد حسش... (بهتر از هیچی که هست که...!)
دوباره مثل هفته قبل جمعه هم رفتم کوه زدم به بدن... تنها... اونم این کوه (به قول سایه تپه) اونم این جا... اونم جمعه... همه به صورت مزدوج یا مثلث! یا غیره بودند و من هم مثل انسان های خوشحال کله سحر بلند شده بودم و کوله رو پر از خوراکی کرده بودم و زده بودم به کوه... ببخشید به صخره... لبه پرتگاه!!... (سایه نخند به جون تو یه چیزی تو همون مایه ها بود...) بازم هم نگاه هایی که هی بهت می گفتن دختره ...*... ببخشید... دختره مغزش فر خورده می باشد... به هر حال ما کلی حس خوبی داشتیم کلی بهتر از وقتایی که تهنا نبودیم (استثنا: سایه و گومپول)! ....
بعد هم که در راه برگشت هی سرمون رو انداختیم پایین و هی صدای آهنگو تا ته زیاد کردیم دیدیم نه... فایده نداره... هی حواسمون به اون دیوار لبه رودخونه س... خوب هی وسوسه شدیم دیگه... تنهایی رفتیم و نشستیم اون بالا و هی کلی خوب بود... چقدر دلم تنگ روزای عید 86 شده بود که هر روز به بز کوهی...
بی خیال دختر... زندگی همینه... بی شرف و کثافت... درست مثل... پس بی خیال... نفس بکش فقط...!!! یه نفس عمیق... زندگی... هه...!
دوشنبه 29 بهمن1386
شعریات 2...
نوشته شده توسط asal در 0:20 AM | | لینک به این مطلب
