تبليغاتX
روزمرگی های یک آپاچی - شعریات...
شنبه 20 بهمن1386
شعریات...

 

خسته ام عزیزک...

باور کن...

این بار دیگر بحث دل نازکی نیست... کم طاقتی و نازک نارنجی بودن و روح لطیف ِ مسخره ی دخترانه نیست...

بحث ناز کردن های دخترانه هم نیست....

تازه...

گیرم هم که باشد...

برای که...؟

کسی نمانده جز این زندگی که...

 

هه...!

این روزها چقدر همه چیز مسخره و خنده دار شده...

مثلاً همین دیروز...

از دوستت دارم گفتن آن پسرک...

چقدر خندیدم...

طفلک شاید برای همین رفت و دیگر پیدایش نشد...!

بیچاره...!

 

و تازگی ها هم فهمیده ام که چقدر دیگر جوان نیستم... !

انگار که روحم دچار قطعی نخاع مغزی شده... یا به عبارتی خشک شده...!

(و این یعنی من دارم اعتراف می کنم که کم کم دارم پیر می شوم انگار... انگار...!)

 

*یک نفر با یک بغل گنده (بدون چسبندگی روحی) پیدا نمی شود اینجا...؟

آخر دیگر خودم هم مرا بغل نمی کند...

دلم برایش تنگ شده لعنتی...!!!!

 

TN: دیگه نمی خوام برم سر کار...

 

نوشته شده توسط asal در 10:58 PM | | لینک به این مطلب