تبليغاتX
روزمرگی های یک آپاچی - این من ِ دیوانه ی دیوانه...!!!
پنجشنبه 11 بهمن1386
این من ِ دیوانه ی دیوانه...!!!
 

هر کی وارد می شد یه جوری نیگا می کرد... بعد چند دقیقه مزلول می شد که این دختره یه ر یزه مغزش پیچ نخو رده...؟!!! یا آخی طفلی... عجب کاشتنشا...! جوونه زده کلی...!!! آقای صاحاب هم که هرچی ما صفحه ورق زدیم و قیمت خوندیم نیومد و مثل بیچاره های بیکس مجبور شدیم خودمون بریم و یه سفارش بزنیم به بدن...

: شرمنده خانوم فکر کردیم منتظر هستین, واسه همین نیومدیم سفارش بگیریم...!

: (لبخند...) مهم نیس آقا... (فکرم: شونصد ساعت که دیگه منتظر نمی موندم که مثل بشر ندیده ها...)

خوب هیجان خواهی ت که فوران شده باشه و  روحت که داغون و مغزت سه نقطه... مثل من تهنایی  می ری یه café و خودتو دعوت می کنی به یه کاپوچینوی پر خامه و کیک و ...

دلم سایه و گومپول می خواس بشدت... چقدر بده... (همگی توافق داریم که هر چی چین مغزمون گودتر شه بیشتر بیچاره می شیم و تهنا...!!!)

 

ThE TN's:

چقدر دلم می سوزد برای بیچاره گی های جنسیتی ام گاهی...!!!

و چقدر حالم بهم می خورد از تو (YOU) های لعنتی... که طرف را فقط یک سه-نقطه ی متحرک می بینید و بس...

و چقدر خوشحالم... که تمام تمام می شوم در خودم...

و چقدر دوست دارم این خودکفایی های احمقانه ام را...!!!

و چقدر حس خوبیست که فقط خودم می فهمم که چقدر سه-نقطه-شعرهایم مسخره می باشند...!

و...

تمام...

 

نوشته شده توسط asal در 1:30 PM | | لینک به این مطلب