تبليغاتX
روزمرگی های یک آپاچی - عسل وقتی جوون بود...!!
پنجشنبه 20 دی1386
عسل وقتی جوون بود...!!

 

دوست داشتن را مدت ها بود به سخره می گرفتم... و می خندیدم به انسان هایی که احساساتشان لگد مال ِ غرور آقایان می شد و می ماندند... و عشق می ورزیدند...

و حالا... من احساساتی دارم که زیر پای آقا له شده... غروری که...( اوه! ببخشید... دیگر ندارم!)... و شده ام تخلیه دان! ِ فحش ها و تهمت ها و دادهای آقا... و همچنان مانده ام...

و چه حس خوبیست...! وقتی در آغوش می گیردم...! و بجای اعتراف... می گوید که باز هم من  عصبانی اش کرده ام...

احساس می کنم دوباره دچار سادومازوخیسم قشری! شده ام...

پس کِی این تخلیه دان پر می شود...؟

 

-------------------------------

می گن اگه تو این دنیا یه چیزی بخواید و بهش نرسید، اونور 10؟برابر بهتون پاداش می دن...!

آخه بگو پاداش به چه دردم می خوره وقتی می خواستم تو همین دنیای لعنتی یه گ.ه.ی بخورم...!

 

نوشته شده توسط asal در 11:35 AM | | لینک به این مطلب