تبليغاتX
روزمرگی های یک آپاچی
دوشنبه 29 بهمن1386
شعریات 2...

 

ما (خودمان تهنا می باشیم...!) هنوز زنده ایم... هنوز سر کار می رویم (سر ِ کار هم بله....)... هنوز تنهایی اینور اونور می رویم... کلی هم با حال می باشد حسش... (بهتر از هیچی که هست که...!)

دوباره مثل هفته قبل جمعه هم رفتم کوه زدم به بدن... تنها... اونم این کوه (به قول سایه تپه) اونم این جا... اونم جمعه... همه به صورت مزدوج یا مثلث! یا غیره بودند و من هم مثل انسان های خوشحال کله سحر بلند شده بودم و کوله رو پر از خوراکی کرده بودم و زده بودم به کوه... ببخشید به صخره... لبه پرتگاه!!... (سایه نخند به جون تو یه چیزی تو همون مایه ها بود...) بازم هم نگاه هایی که هی بهت می گفتن دختره ...*... ببخشید... دختره مغزش فر خورده می باشد... به هر حال ما کلی حس خوبی داشتیم کلی بهتر از وقتایی که تهنا نبودیم (استثنا: سایه و گومپول)! ....

بعد هم که در راه برگشت هی سرمون رو انداختیم پایین و هی صدای آهنگو تا ته زیاد کردیم دیدیم نه... فایده نداره... هی حواسمون به اون دیوار لبه رودخونه س... خوب هی وسوسه شدیم دیگه... تنهایی رفتیم و نشستیم اون بالا و هی کلی خوب بود... چقدر دلم تنگ روزای عید 86 شده بود که هر روز به بز کوهی...

بی خیال دختر... زندگی همینه... بی شرف و کثافت... درست مثل... پس بی خیال... نفس بکش فقط...!!! یه نفس عمیق... زندگی... هه...!

 

نوشته شده توسط asal در 0:20 AM | | لینک به این مطلب
شنبه 20 بهمن1386
شعریات...

 

خسته ام عزیزک...

باور کن...

این بار دیگر بحث دل نازکی نیست... کم طاقتی و نازک نارنجی بودن و روح لطیف ِ مسخره ی دخترانه نیست...

بحث ناز کردن های دخترانه هم نیست....

تازه...

گیرم هم که باشد...

برای که...؟

کسی نمانده جز این زندگی که...

 

هه...!

این روزها چقدر همه چیز مسخره و خنده دار شده...

مثلاً همین دیروز...

از دوستت دارم گفتن آن پسرک...

چقدر خندیدم...

طفلک شاید برای همین رفت و دیگر پیدایش نشد...!

بیچاره...!

 

و تازگی ها هم فهمیده ام که چقدر دیگر جوان نیستم... !

انگار که روحم دچار قطعی نخاع مغزی شده... یا به عبارتی خشک شده...!

(و این یعنی من دارم اعتراف می کنم که کم کم دارم پیر می شوم انگار... انگار...!)

 

*یک نفر با یک بغل گنده (بدون چسبندگی روحی) پیدا نمی شود اینجا...؟

آخر دیگر خودم هم مرا بغل نمی کند...

دلم برایش تنگ شده لعنتی...!!!!

 

TN: دیگه نمی خوام برم سر کار...

 

نوشته شده توسط asal در 10:58 PM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 11 بهمن1386
این من ِ دیوانه ی دیوانه...!!!
 

هر کی وارد می شد یه جوری نیگا می کرد... بعد چند دقیقه مزلول می شد که این دختره یه ر یزه مغزش پیچ نخو رده...؟!!! یا آخی طفلی... عجب کاشتنشا...! جوونه زده کلی...!!! آقای صاحاب هم که هرچی ما صفحه ورق زدیم و قیمت خوندیم نیومد و مثل بیچاره های بیکس مجبور شدیم خودمون بریم و یه سفارش بزنیم به بدن...

: شرمنده خانوم فکر کردیم منتظر هستین, واسه همین نیومدیم سفارش بگیریم...!

: (لبخند...) مهم نیس آقا... (فکرم: شونصد ساعت که دیگه منتظر نمی موندم که مثل بشر ندیده ها...)

خوب هیجان خواهی ت که فوران شده باشه و  روحت که داغون و مغزت سه نقطه... مثل من تهنایی  می ری یه café و خودتو دعوت می کنی به یه کاپوچینوی پر خامه و کیک و ...

دلم سایه و گومپول می خواس بشدت... چقدر بده... (همگی توافق داریم که هر چی چین مغزمون گودتر شه بیشتر بیچاره می شیم و تهنا...!!!)

 

ThE TN's:

چقدر دلم می سوزد برای بیچاره گی های جنسیتی ام گاهی...!!!

و چقدر حالم بهم می خورد از تو (YOU) های لعنتی... که طرف را فقط یک سه-نقطه ی متحرک می بینید و بس...

و چقدر خوشحالم... که تمام تمام می شوم در خودم...

و چقدر دوست دارم این خودکفایی های احمقانه ام را...!!!

و چقدر حس خوبیست که فقط خودم می فهمم که چقدر سه-نقطه-شعرهایم مسخره می باشند...!

و...

تمام...

 

نوشته شده توسط asal در 1:30 PM | | لینک به این مطلب