تبليغاتX
روزمرگی های یک آپاچی
پنجشنبه 29 آذر1386
تو دیوانه ای عسل...
 

دلم براي خودم تنگ شده... كه هي هواي جنگل مي كرد... كه هي از در و ديوار بالا مي رفت... كه هي مثل بز... حتي ديگر اسم بز هندي فر خورده و كرگدن بي شاخ جناگل آمازون و موش تانزانيايي و بوفالوي قبايل زولوي ماقبل تاريخ را هم فراموش كرده ام... دلم خودم را مي خواهد... فقط كمي قبل تر را... چقدر همه چيز بدتر مي شود و تو هي منتظري كه روزهاي بهتر برسند... چقدر هي مي گويي فردا... فردا... چرا نيستي... چرا ديگر شب ها در آغوش نمي گيري ام... چرا... خيلي چرا دارم... تو كه جواب نمي دهي... پس خفه شو...

فقط همين بار را باور كن... باز هم خودم را گم كرده ام... مي دانم شبيه چوپان دروغگو شده ام... ولي اگر اين بار نيايي... گرگ...

سايه خواب كلاغت رو عشق مي باشد... جيجرتو بنوشم....

 

نوشته شده توسط asal در 5:19 PM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 22 آذر1386
ترشحات... از نوع مغزی...

 

چرا هیشکی نمی فهمه من چی می گم...؟

چقد حس دارم... چقد نمی تونم هیچی بنویسم... چقد همه به فکر خودشونن... چقد همه چی تموم نمی شه... چقدر...

بس کن دیگه... بس کنید دیگه... آهای با شما هستم... هی... نمی شنوید... با شما لعنتی هام....

تیله هامو پس بدید...

TILE...!

 

 

می شود هيچ هم نگفت.

                   آری،

........

........

........

                       خواهی ديد

می شود هيچ چيز نگفت

و فقط

     بود.

(خوئی)

 

نگران بشید... دوباره ترشحات مغزیم پیچ خورده...!!!! اگه تموم شم چی...؟!!!
(دیوونه ی...! دیوونه ی بی مغز)

 

نوشته شده توسط asal در 12:32 PM | | لینک به این مطلب
دوشنبه 19 آذر1386
زمستون

 

    ۱

تازه وقتی میای می فهمم که چقدر دلم برای لغزیدن سرانگشتای سردت رو تنم لک زده بوده... برای برگ ریزون و برف و بارونت... برا اینکه فقط آسمونو نیگا کنم و کلاغا رو عشق ببرم...! و مردم یه وری نیگام کنن...! (دختره کم داره...! (نمی دونن که اصلاً نداره!!!)) تازه فهمیدم چقد عشق کلاغم...! و کشف کردم که مهاجرتشون چقد چپ و چوله س... اصلاً نمی تونن مث انسان (به مفهوم معنوی...!!!) تو یه ردیف و مرتب پرواز کنن... مث بز هندی هر کدومشون یه طرف می رن... دلم قلاق می خواد... با اون مدل راه رفتن مارمولکانه شون... غذا دادن توی اون پارک و غذا خوردن مثل...! دلم یه تو ِ دیگه مـی خواد... سال نو کلی دعای خیر می خوام ها... یادت نره ها...

 

    ۲

غلط کردم... حرفمو پس می گیرم...

یه روز گفته بودم که نمی خوام مرداب شم...

ولی... حالا می خوام بمونم... همینجا... من نمی خوام هیچ جا برم...

می خوام مرداب شم...

 

   ۳

دارم تمام سعیمو می کنم... می دونم یه روز خسته می شم... انتظار اعصابمو بهم می ریزه ولی چاره ای نیست... برای اینکه اونقدر خسته شم که همه چیو تموم کنمو برم احتیاج به زمان هست...

بهت قول می دم یه روز خسته شم...!

فقط... اگه می شه... تو... تا اونموقع بمون لطفاً...!!!

 

Sorry but I'm still alive…!

نوشته شده توسط asal در 4:56 PM | | لینک به این مطلب