تبليغاتX
روزمرگی های یک آپاچی
دوشنبه 21 آبان1386
خودم می باشم...

 

  • باور كنيد خيلي خسته مي شم... خوب مي رم سر كار...! برا همينه ديگه كه هي نميام... كه هي نيستم اينجا... مث جوونيام... انقده خوبه...! ديگه هيچي از زندگي بزرگونه نمي فهمم كه بخوام غصه بخورم (البته تا اطلاع ثانوي)... دلتنگ آدماي عوضي نمي شم... راحتم... باور كنيد... شب هم كه مي رسم خونه مثل يه گريزلي* واقعي مي خوابم...!!

 

  • گاهي فكر مي كنم آدما هم تاريخ مصرف دارن...! تموم كه شد... شده...! ديگه هم مهم نيس كه تو چه اشتباهي كردي يا نكردي يا با كي هستي يا هر چيز مسخره ي ديگه اي... فقط مي گم به ////!!! ديگه مهم نيس...

 

  • خانوما و آقايون... مرسي بخاطر تبريكات سقوطم! (تولد...)

 

  • واي من دارم بختياري ياد مي گيرم... خيلي باحاله... خيلي....

 

* يك نوع خرس واقعي مي باشد كه خيلي خوب در زمستان به خواب دچار مي شود...!!

 

نوشته شده توسط asal در 5:19 PM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 17 آبان1386
این روزها خیلی خوبم... باور کنید

 

1*

ضربه ای به پشتش نواخته شد

و چشمانش را باز کرد

متعجب از آنچه می دید

گریه را آغاز کرد

از بهشت خدا به جهنم زمینی اش سقوط کرده بود...

متولد شده بود...

سقوطم مبارک!!!

 

2**

چه راحت می شود حرف زد

                     امید داد

                         شادی آورد

چه آسان می شود حرف زد

                         همه را بر باد داد

                                              غم آورد

چه سخنور ماهری هستی تو...

 

3**

شـ...*** چیزی نگو

گرمای تنت تمام حرف هاست...!

 

* HeRsElF

** MySeLf

*** همان (هيس) مي باشد!!!

 

نوشته شده توسط asal در 12:8 PM | | لینک به این مطلب