تبليغاتX
روزمرگی های یک آپاچی
دوشنبه 15 مرداد1386
من برگ را... سرودی کردم...

....................................

آقای پاکزاد عزیز، بخاطر اون مرگ... واقعاً متأسف شدم...

 

چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان!

نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

و اندکی سکوت

 

(حسین پناهی)

 

 

TN1: اون طوری حرف می زنی فایده نداره ها...! آخه من که... مخ ندارم...! ولی... مهم نیس بگو... آخه یه گوش دارم مجهز به یه رادار که تمام امواج در تمامی فرکانس ها رو می گیره....!!! بعدشم.... خر- گوش...!!! بگو... چی می گفتی...؟

TN2: از این بالا چه راحت می شه به چیزایی که اون پایین فکر می کنی برات مهمه خندید...!

خوشحالم...!

 

نوشته شده توسط asal در 10:28 AM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 10 مرداد1386
.....

غبار اندك اندوهي

           بر شادي بزرگ

هميشه

         چيزي هست

               كه نيكبختي را تاريك مي كند

ملال كوچك ابري بر آسمان زلال

آه،

          گريه ام مي گيرد...

(اسماعيل خوئي)

 

TN. يه مدت بي خيال... حوصله ي خودمم ندارم...!

TN2. موهاي 3،4 سانتي رو هم مي شه بست...!!!

نوشته شده توسط asal در 8:56 AM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 2 مرداد1386
من... تو... ميز شماره 13... و دلتنگي هامون...!

 

يادته...؟ هميشه ميزمونو مثل بز شلوغ مي كرديم و هر چي داشتيم روي ميز پخش می کردیم... دلم براي غذا خوردن مثل بوفالومون تنگ شده... بی خیال نگاه های مسخره ی پسر و دخترای نازك...!!

 

The Table Number 13

 

 

نوشته شده توسط asal در 11:7 AM | | لینک به این مطلب