تبليغاتX
روزمرگی های یک آپاچی
شنبه 30 تیر1386
خاکستریِ خاکستری

 

 خاکستری ِ خاکستری

                          زندگی منست...

                 با تشدید بر نقطه های سیاه...

سپید بختی ِ مطلقی در کار نیست...

 

آری زندگی من...

من...!

    عسل...!

به شماره شناسنامه ای نامفهوم

در سالی به دنیا آمدم که جنگ بود

و زمان مردنم نیز

       می دانم جنگ خواهد بود

چنان که بین آمدن و رفتنم...

جنگ وحوش و حیوان...!

جنگ آدم و انسان...!

جنگ من و دنیا...

جنگ سرنوشت و من...

جنگ ایمان و شیطانم...!

جنگ...

 

باور کن

  زندگی من

      خاکسترین لحظه های سپیدی هاست...

  

Asal

 

 1T.N: آرامش به توانِ...!

2T.N: یه بلاگم اینجا باز کنید بد نیستا... ما هم باید چند جای دیگه بلاگ ببازیم... هکرها زیادی مهربون شدن...! 

 

نوشته شده توسط asal در 11:34 AM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 27 تیر1386

 

وقتي تو مهرباني

دنياي مهرباني داريم...

"حميد مصدق"

نوشته شده توسط asal در 10:2 AM | | لینک به این مطلب
دوشنبه 25 تیر1386
دلم تنگ روزای عیدمونه...!

 

دلم من و تو و اون بلندي ِ كشف شده ي خصوصي مون رو مي خواد با اون منظره ی فوق العاده ش از همه طرف...! و خيره شدن به آدماي ريزي كه اون پايين بي خيال از بلندي ها دارن تو دنياي خودشون سير مي كنن و...!

 

 

نوشته شده توسط asal در 11:12 AM | | لینک به این مطلب
یکشنبه 24 تیر1386
میز شماره 13...!
 

شدیدا دلم یه میز شماره ۱۳ با ۲تا کیک شکلاتی می خواد تو  F.Café...!

 

N.13

 

نوشته شده توسط asal در 11:52 AM | | لینک به این مطلب
شنبه 23 تیر1386
...!
 

دوس دارم...! باحاله...!

اگه دل نداری، اگه روحت زیادی مهربونه، اگه زیادی لطیفی، اگه سنگ توی قفسه ت نیس، اگه حالت بهم می خوره... نبین... همین...

رگزنی...!

 

T.N(ته.نوشت): بلاگای بلاگفا باز نمی شه... مسخره س...!

 

نوشته شده توسط asal در 10:1 AM | | لینک به این مطلب
جمعه 22 تیر1386
اشک... تازه...!

 

باور كن همه چي تازه ش خوبه...

حتي اشک...

خشك كه شد صورتت به فنا*!!! رفته...

 

*(معادل یه واژه ی بی ناموسیه...! بی ناموسی...؟!)

نوشته شده توسط asal در 0:2 AM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 19 تیر1386
شب... سیگار... !!!

 

واقعا آدم كثيفي هستم...!!!!! دوباره دزدي كردم.... من دارم تبديل مي شم يه سارق ادبي حرفه اي ... اگه فردا يه عكس با چادر راه راه ِ زندان تو بلاگم ديديد متعجب نشيد... فقط كاش اونجا اينترنت داشته باشه...!!

 

شب به سرخی ِ سیگار من دل مي بندد

سیگارم به آخرین چوب در این جعبه...

                                                 و من...

                                                    به سیگاري، به شبی!

 

(گربه ي مصطفي (ع. نـ.... زاده))

 

نوشته شده توسط asal در 12:8 PM | | لینک به این مطلب
دوشنبه 18 تیر1386
گل آتش...!

 

تمام تنم سوخته است...

مي دانستي

                گل آتش بر لب داري؟

 

 

ته نوشت۱: لعنت به هر چی سیم کارت ایرانسله از هر نوع دائمی و اعتباری....!!!

ته نوشت۲: لعنت به این دانشگاه عوضی و مرکز اینترنت مزخرفشو و هرچی استاد راهنمای خنگه...

 

 

نوشته شده توسط asal در 10:16 AM | | لینک به این مطلب
یکشنبه 17 تیر1386
.........................

 

هر وقت می بینی حق با تو نیست ولی نمی خوای قبول کنی... شروع کن به بد و بیراه گفتن و آسمون ریسمون بهم بافتن...

           همیشه طلبکار باش تا بدهکار نشی...

 

نوشته شده توسط asal در 2:41 PM | | لینک به این مطلب
یکشنبه 17 تیر1386
مشعب (شعبه دار...!)

 

هيچوقت نگران من نشيد... قبلا هم كه گفتم زنده مي مونم... بعد از يه مدت هم خودم مثل بز برمي گردم...!

 

بايد كلي شعبه داشته باشي... خوب معلومه برا اينكه فقط با يه G.F نباشي و بهش وابسته نشي و مجبور نشي خودتو تخريب كني...

باور كن راست مي گم... اين روش امتحانشو پس داده... كلي هم نكات مثبت داره...!

1. كلي G.F داري و در اين مورد مي توني به خودت افتخار كني و به بقيه پسرا فخر بفروشي.

2. به يه نفر وابسته نمي شي و اين خودش كلي خوبه؛ هر وقت خواستي مي ري؛ هر K.Sher ي دلت خواست به طرف مي گي؛ كلي ناز مي كني برا طرف و...

3. شعبه زدن خودش كلا حس اعتماد بنفس رو بسيار افزايش مي ده...!

4. يه دوسِت دارم، عاشقتم به يه نفرشون كه بگي، كلي گوشاش دراز مي شه...

5. خودتم مي فهمي چه آدم عوضي هستي...

 

و كلي چيزاي ديگه كه تا امتحان نكني متوجه نمي شي... اين روش فوق العاده س...!

 

نوشته شده توسط asal در 9:46 AM | | لینک به این مطلب
شنبه 9 تیر1386
...

 

خیلی هاتون با حرفایی که زدید... باعث شدید کسی رو که دوسش دارم...

متأسفم فعلاً هیچ انگیزه ای برای نوشتن ندارم...

نوشته شده توسط asal در 10:16 AM | | لینک به این مطلب
دوشنبه 4 تیر1386
برف مي خوام...
 

حالم از اين گرماي لعنتي بهم مي خوره...

 

برف زمستون 85 تهرانه... توي ماشين...

يادته سايه...؟

 

برف

 

نوشته شده توسط asal در 11:54 AM | | لینک به این مطلب
شنبه 2 تیر1386
من زنده می مونم...!

 

دقيقاً مثل بز... من كه يه دختر خانوم محترم نیستم که...دانشجوي ارشد اين مملكتم نيستم كه...

 

فكر كن با يه مانتو (ببخشيد  اون ديگه بلوز بود نه مانتو) بي ناموسي رفتي خونه ي يكي از اقوام و حالا جوونا تصميم گرفتن برن پارك اونم پنجشنبه شب...!!!! هي همه آقایون و خانوما اصرار كه عسل بايد بياي... هي تو مي گي اگه با اون وضعيت بري مجبوري شبو بازداشتگاه خواهران بگذروني... بالاخره يه سارافون بت مي دن و رو مانتو ببخشيد بلوزت مي پوشي... در حاليكه بسيار خانومانه با كفش پاشنه بلند راهي فضاي سبز مي شي...

اونجا همه گرد مي شن و شروع مي كنن به واليبال بازي... شونصد سال می شه که بازی نکردی... ولی لبه یه باغچه بصورت کاملا محترمانه و مهربون می شینی...

خیلی وقته داری حسرت با نگاه می کنی( چیزی حدود ۲ دقیقه...!!!)

من واقعا خجالت نمي كشم....؟

سارافون و كفش ت رو درمياري و در مقابل ديدگان انسان های زیادی مهربان شروع مي كني به بازي... با دست و پا و ... واليبال نيس كه...!

و چون دقيقاً شونصد سال بود كه بازي نكرده بودم و توپی که تازه خریداری شده بود سفت بود حسابی... وقتي رسيدم خونه تموم دستم دچار خونمردگي و قرمزولیدگی شده بود... با این حال.... من زنده مي مونم...

 

نوشته شده توسط asal در 10:11 AM | | لینک به این مطلب