تبليغاتX
روزمرگی های یک آپاچی
شنبه 28 بهمن1385
شیطان...!

 

 

لطفا غر نزنید...

یه مدت روحم له شده... حس نوشتنم هم مرده واسه همینه که بلاگم تکرار می شه...

کاش می شد گاهی وقتا از زندگی فرار کرد.... یا....

کسی یه راه میون-بر سراغ نداره...؟

 

می خواهی مرا آدم کنی

و نمی دانی مدت هاست که فرشته ام

راضی ام از آدم نبودنم

تلاش نکن

بیهوده است

من آدم نمی شوم...

روح من آدمیت نمی خواهد...

می خواهم فرشته بمانم

همان فرشته مغضوب

که حاضر نشد

به پای پستی آدم بوسه زند….

 

Asal

 

نوشته شده توسط asal در 10:35 AM | | لینک به این مطلب
جمعه 20 بهمن1385
حس من و داگ سیتی به روایت من!

 

پست جدید منو می تونید اینجا بخونید :

My lovely girl friend

 

 

Designed by: DoG CiTy 

نوشته شده توسط asal در 5:6 PM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 12 بهمن1385
جاده...

 

یه جاده می خوام که حالا حالاها ادامه داشته باشه... یه جاده پر از درخت و گل-بته...! یه جاده پر از پیچ... دلم می خواد یه صبح کله سحر، وقتی همه خوابن، وقتی خورشید هنوز برای اومدنش مردده، راه بیفتم و برم... بزنم به جاده و برم و برم و برم... بدون اینکه نگران باشم برای چیزی... بدون اینکه دلتنگی و دغدغه با خودم ببرم... دلم یه جاده می خواد که باهام بیاد تا هر جا که می خوام برم... دلم...

به دوسی گفتم بزن به جاده... فقط چند دقیقه رفتیم و... نزدیک بود تصادف کنیم... برگشتیم... کاش نمی خواستیم بریم دنبال کسی... کاش کسی منتظرمون نبود... کاش...

تصمیم گرفتیم وقتی دوسی ماشینشو گرفت، یه کله سحر از خونه بزنیم بیرون و بریم از این شهر... فقط تا عصر وقت داریم... دوسی گفت تخت جمشید... گفتم اینور خوشکلتره... سرسبزه و پیچ پیچه...!!! حتما می ریم... یه روز می زنیم به جاده... یه روز که هوا خیلی خوبه و جاده سرسبز و پیچ پیچه... یه روز که منم و دوسی... یه روز که تا ابد تو خاطره مون می مونه...

از الان دارم له می شم برای رسیدن اون روز... و از حالا هی هی هر روز   می پرسم: " کی ماشین می گیری...؟ " و چقدر دلش می خواد منو بزنه... مثل امروز که هر 2.5 ثانیه یه بار می پرسیدم: " تو می خوای beni tehnan ... ؟ " ... کاش بریم... یه هفته استقلال می خوام... یه هفته برای خودم... یه هفته بدون دغدغه... یه عسل بد اخلاق، دو تا بوفالوی دیگه... وای که چقدر دلم تنگ شده... برای یه جمع ِ زیادی دوستانه... برای شیطنت هامون... برای حرفا و نصیحت کردنامون... برای خودم و سایه و دوسی... چقدر دلم برای خودمون تنگ شده...

من که چیز زیادی نمی خوام... فقط یه جاده  که حالا حالاها ادامه داشته باشه و پر از درخت باشه و پیچ پیچ...!!!!

 یه چیزی تو این مایه ها...!

 

نوشته شده توسط asal در 11:15 AM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 3 بهمن1385
روح سرکش..!!

 

تنها کمی آزادی خواسته ام...

رفته است...

آزادی خواسته ام،

به بهای از دست دادن تمام هستی ام...

 

روح سرکش من، اهلی نمی شود

چونان اسب های وحشی بادپا...

روح سرکش من حصار نمی پذیرد

چونان طوفان...

روح سرکش من، افسار گسیخته نیست،

قفس نمی خواهد...

 

روح سرکش من، تنها دارایی من...

به بهایی نمی فروشمش،

به بهای از دست دادن تمام هستی ام هم...

 

*****

رفته است...

گریسته ام...

هستی ام را از دست داده ام

روح سرکشم را؟ نه...

 

  asal

 

 

نوشته شده توسط asal در 9:28 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 3 بهمن1385
Pessimist

 

I  guess  you  told  me  a  lie...

I  tell  you  one,  tonight.

I  think  you  went  to  the  forbidden  land...

I'll  go  there  tomorrow.

I'm  not  sure  about  your  faithfulness...

I  have  to  find  a  new  friend.

Babe!  you may  leave  me  someday...

                                  So… " BabBaY   Dear " ……!!!

 

نوشته شده توسط asal در 10:18 AM | | لینک به این مطلب
دوشنبه 2 بهمن1385
بی خیال...

 

حالم بهم می خوره از روزای مسخره ای که هیچ چیزی تو خودشون ندارن... حالم بهم می خوره از هر چی حس انسان گونه است... حالم از انسان بودن بهم می خوره... حالم از نقاب آدما بهم می خوره... حالم از روزای خودم، از خودم، از حسم، از... از همه چی بهم می خوره...

بی خیال این چرندیاتی که می گم بشید... هیچکس نترسه... اتفاقی نیفتاده... ما هنوز زنده ایم... فقط این روزگار بی شرف یه ریزه حالمونو بهم زده...

حتی به نبودنت فکر هم نکرده بودم

باورم نمی شه که حالا

تنهای تنها قدم بر می دارم

می ترسم پشت سرمو نگاه کنم

و ببینم که نیستی

نمی خوام باور کنم

که تو دیگه نیستی

اونم به این راحتی

بدون اینکه حتی به من فرصت بدی

یه ریزه راجع به نبودنت فکر کنم

یا حتی بپرسم چرا می ری

...

روزای خوبی بودن

خیلی دوستت داشتم

با هم بودنمون رو

حاضر نبودم با هیچ چیز عوض کنم

دستات، نگاهت، بوسه هات

برای هیچکدوم جایگزینی نداشتم

تو هم همیشه می گفتی

"منم همینطور"

...

با هم می رفتیم

حرف می زدیم

می خندیدیم

یهو دیدم تنهام

تنهای تنها

به همین راحتی

رفته بودی

بدون اینکه حتی به من فرصت بدی

به نبودنت هم فکر کنم!!

 

نوشته شده توسط asal در 6:18 PM | | لینک به این مطلب
یکشنبه 1 بهمن1385
WITCH

 

I read all from eyes.

Before telling anything

I had a poem...

 

Said " you're not fair dear "

Unfortunately I was.

And one day it happened

Left me behind and ran away.

 

It was just my feeling

They'd told me about my feeling

" Your sixth sense...

Being just like a witch...

It's all because of your birthday... "

 

I felt

Before happening...

A cruel ability...

I wish I had it nevermore

 

نوشته شده توسط asal در 9:9 AM | | لینک به این مطلب