تو ِ لعنتی فقط یه بار دیگه به چشمام نگاه کن
فقط یه بار دیگه بگو که بدون من نمی تونی زندگی کنی
فقط یه بار دیگه بغلم کن
فقط یه بار دیگه لبامو ببوس
فقط یه بار دیگه تو گوشم زمزمه کن که دوسم داری
تو ِ لعنتی فقط یه بار دیگه این کارا رو بکن
بعد برای همیشه گورتو گم کن
و هر قبرستونی که می خوای بری برو ...!!!
دلم يه چراگاه پر از بوفالو مي خواد ...!!!
بوفالوها
آرام
مي چرند
در دشت سرسبز
...
سفير گلوله،
ياغي ها،
ريل ها،
كارخانه ها
...
بوفالوها
هنوز هم
آرام مي چرند
در قاب عكس
آويزان از ديوار اتاقم
" asal "
سر بر شانه هایت بگذار
دست هایت را دورت حلقه کن
و خودت را محکم در آغوش بکش
باور کن
غیر از خودت هیچکس را نداری
به اندازه ی غرور او
به اندازه ی خودخواهی اش
به اندازه روزهای بی هم بودن،
تنهایی
اشک هایت را پاک کن
شاید تو هم روزی شانه ای پیدا کنی
و آغوشی برای تنهایی ات
سر بر شانه هایت بگذار
و امشب در بسترت
خودت را بوسه باران کن
و تا به صبحدم برای دلت
غزل های عاشقانه بخوان.
باور کن
تو تنهایی ...
“ asal ”
الان حسم یه چیزی تو مایه های " اونقدر احساس دوری می کنم که فکر می کنم دیگه وقت خیانته....!!!!!!!!!!!!!! " می باشد.....!!!!!!!!
***
1
***
سکوت من،
دنیایی حرف بود
تو خود را به نشنیدن زده بودی
***
2
***
مرثیه رفتنش را،
پیش از آنکه حرفی بگوید
سروده بودم
***
3
***
انتظار فرداها
چه زود حسرت دیروزها شد
و من هنوز
فردا را به انتظار نشسته ام!
***
4
***
امشب
آسمان هم برای ابراز همدردی با دلم،
گرفته است!
***
5
***
هیس!
یه امشبو چیزی نگو
فقط بغلم کن
به اندازه همه روزایی که نبودی!
“ asal ”
فرهاد
روزهای هفته اش را
در گوشم
فریاد می کند
عجیب
- عمیق می فهمم
یکنواختی روزهایش را
حتی جمعه هم
چیز تازه ای ندارد
تا انتظار آمدنش
دلخوشی روزهایت باشد
" asal "
بلاگمون یه ساله شده!

IM NOT SURE OF THIS

پی بهانه ام برای شروع دعوا
بس که دلم تنگ است
پی بهانه ام تا بگویم
چقدر دوستت دارم
که حتی یک روز هم برایم
دنیایی دلتنگی ست
بغض کرده ام
و حرف هایم اسیر شده اند
می روی
و نمی دانی من دلم تنگ است
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده
و متعجبی از پرخاش من
می روی بی آنکه بدانی
چقدر دلتنگ دستانت هستم
رفته ای
و باز تنها شده ام دوباره چون همیشه
رفته ای با لبخند، بی آنکه بدانی
تمام لبخندهایم را با خود برده ای
رفته ای و من باز
التهاب روحم را به قلم سپرده ام
رفته ای چون همیشه خونسرد
و من چون همیشه آرام اشک ریخته ام
رفته ای و بی آغوش رهایم کرده ای
تا باز با حسرت حضورت به سر کنم
رفته ای در پی آرامش زندگی ات
و من از ترس و دلهره لبریز شده ام
رفته ای بی آنکه بدانی
چقدر تحمل بی توجهی هایت سخت شده است
رفته ای بی آنکه من حتی
برای گفتن حرف هایم، بهانه ای پیدا کرده باشم
“ asal ”
من نمی دونم حالا تو این هاگیر واگیر اگه ما خودمونو لو ندیم نمی شه؟
عجبا!!!! به زور یقه آدمو می چسبن كه بیا اعتراف کن....
مرسی از city... و همین آرشه!!!! که ما رو بی چاره کردن!
اینم از اعترافات من ِِِ آپاچی :
۱. روحیه م دقیقاْ مثل اسکارلت تو فیلم بر باد رفته می باشد: "فعلاْ بی خیال بعداْ راجع بهش فکر می کنم." !!
۲. تا ۱۷، ۱۸ سالگی با پسرای فامیل گل کوچیک می زدم و از در و دیوار بالا می رفتم ...!
۳. عاشق بستنی می باشم حتی توی برف و بوران!
۴. اصلاْ کدبانوی خوبی نمی باشم و همیشه یه بهونه گیر میارم برای فرار از ظرفشویی و آشپزی و ... قصد ازدواج هم ندارم گير نديد!
۵. توی جواب حاضری و کل کل با آقایون کم نمیارم!
تو رو خدا بذارید بازم اعتراف کنم، روحم داره سبک می شه ................. نههههههههههههه من می خوام بمونم اعترافاتمـ...............................
ترجیحاْ افراد زیر جهت ادامه اعترافات معرفی می شن:
طاها،
تو فکر می کنی که الان حس چرت خوندن داری؟ در هر صورت مجبوری بخونی!!
وای خدا! گاهی خیلی حال می دی! کلی وقت بود روزمرگی هام مرده بود، چقد دلم خوچیک شده بود براشون.....!!!!!
زمان: شب یلدا ( پنجشنبه شب )
5 بعد از ظهر خونه عسل اینا: بعد از یه تلفن و خورد کردن اعصاب تصمیم گرفتم بخوابم... حسابی داغون بودم اونقد که تو خواب انگلیسی حرف می زدم! ( وقتی خیلی بهم می ریزم، با خودم انگلیسی می چتم! ) واقعا خواب اعصاب خرد کن تری بود....!
6:30 شب: دوسی زنگید و گیر داد که بیا بریم بیرون، گفتم اگه بیام اعصاب تو هم داغون می شه و حوصله ندارم و نمیامو.... بازم گیر داد و گفت که له شده مو و می خوام حال مردمو بگیرم و دعوتشونو رد کنم و تو نیای من می رمو بیا و بیا دیگه! .... منم پطروس! خارش گوش گرفتم دیگه... وای از سردرد و مغزگیجه!!!
7 شب: مامان عسل: عسل خانوم؟ این موقع کجا تشریف می برید؟ عسل: خونه دوسی، قراره کارای پروپوزالمو با هم انجام بدیم!!!!!!!!!! ( خودمم شاخم فر شد )............ دوسی بوق می زنه!
بچه ها خونه خاله بودن، رفتیم کافی شاپ.... کلی بساط بود! گیتار و آواز و نقل و نبات و پسته و آجیل و عشقولانه ی من و دوسی و ( هی، هی مواظب فکرات باش، مگه تو خودت ناموس نداری؟ مودبانه س اینکه گفتم! ) خلاصه کلی خوش گذشتوندیم دیگه...........
10:30 شب: می ریم بچه ها رو بر می داریم... گیر می دن که یه ریزه بچرخیم، می چرخیم، بستنی، ابی، خونه.....!
12 شب: بعضی ها دلشون می خواد بعضی ها رو 2min ببینن! شونصد و نه بار، هشتصد و هفت تا کانال رو بالا و پایین می کنی... بچه ها خوابن! حس باحالیه، مثل زدن بانک!
1 بامداد: در عرض 5min آماده می شی! یه پلوور پوشیدن که دیگه کاری نداره! سر خیابون بعضی رو می بینیم! پیاده می شیم و با ماشین اون می ریم. یه دو تا دور می زنیم و بر می گردیم.... سوئیچو می گیرم و خداحافظی می کنم تا اونا هم شب بخیر بگن!!! در یه حرکت انتحاری تصمیم می گیرن حال منو بگیرن و می گازن و می رن...!
(حالا فکر کن! همیشه به دوسی می گفتی من فقط مستقیم می تونم برم و می ترسم تو شهر رانندگی کنم و ... تو همه عمرت هم سوار این نوع ماشین نشدی ...) حال منو می گیرید؟؟؟؟؟؟!!!
یه چند دقیقه که می گذره و پیداشون نمی شه، درهارو می قفلم، آئینه رو تنظیم می کنم و سوئیچ رو می چرخونم... یه چند تا کوچه پایین تر می ایستم.
1:35 بامداد: روبروی یه درم، باز که می شه شبیه یه مغازه ست... چند دقیقه بعد یه آقای جوون متعجبانه انگار که یه کرگدن دیده ما رو بالا پایین می نگره! اونقدر ضایع پوشیدم که روم نمی شه پیاده شم و بزنگم به دوسی... اگه موبایلم آدم بود که الان اونور شهر بودم....! می رم تا می رسم به یه بیمارستان و می ایستم!
یه 10,15min بعد، بعضی ها با بعضی ها میان!!! چشما گرد، دهن باز، رنگ سفید گچی، دستا رو ویبره!!!! هه هه هه!!! فکر کردن دزدیده شدم یا متصادف! بعضی ها می رن دیگه! دوسی هیجان زده شده، انگار که یه گوفالو داره رانندگی می کنه، می خواد که بمونم...! به یه پیچ می رسم، دوسی می گه: عسل می خوای مستقیم برو!!!!!!!!! می پیچم! دوسی کلی دچار هیجان جسمی ـ روحی شده! تشویق!!!
حدودای 2 بامداد: یه بریدگی رو دور می زنی بری بنزینگاه! یه رنو با سه رأس شاسگول می خوان حالتو بگیرن! هی فرمونو می دن طرفت! دوسی زیر صندلی و پاش رو داشبورد، در حال خستگی در کردن! یه حرکت انتحاری!! یهو دستتو می دی اونور و یکی دو بار می ویراژی و بعدم بنزینگاه!!!! دوسی باز چش گِردولی شده، چسبیده به شیشه، نمی دونی دوسی شیشه س یا شیشه دوسیه!!! اون طفلیا هم که کوپ کردن! برای همیشه رفتن!!!! آخه شبیه خنگولا بودم بهم نمیومد از این کارا!!!!! ( دم در خونه،عسل: دوسی، من اونموقع گرم بودم نفهمیدم! الان وجدان درد گرفتم، اگه یه بلایی سر ماشین میومد چی؟؟؟ دوسی: برو گمشو!!! ) حالا دوسی دست فرمون نشون می ده!!!!! وای خدایا! دو بار زنده موندیم! واقعا نزدیک بود چپ کنیم، دوسیه دیگه! ماشین قاط زد و هی هی کج و کوله و لیز لیز شد!!! شانس آوردیم ماشینی نزدیکمون نبود، وگرنه عسل و دوسیِ ورقه ای می شدیم تو اون سرعت... بعدش باحال بود! آخه مردم گفتن عجب دست فرمونی!!!
2:30 بامداد: تو قدوسی، کنار یه شبه بیابون پیاده می شیم! فقط ما دوتاییم، کلی جیغ و فریاد و ورجه وورجه و آواز و سقف و در و ... چه خوبه که هیچکس نیست....!
حدودای 3 بامداد: چیزی شبیه احساس می گه یه ریزه دیره!!!! این احساس مصادفه با حضور چند رأس مزاحم! خونه چه خوبه، گرم و راحت! بچه ها خوابن!
3:45 بامداد: حس نگاشتیدن دارم، بی خوابی و سردرد و مغز گیجه م شدید تر شده!!!
فحش و فریاد خشانت بار...! یه چیزی شبیه حس تلافی دارم!!! ( فقط خود خرم می فهمم چی می گم! می دونم خیلی احمقانه س! )
4:30 بامداد: هی آپاچی؟ دیگه وقت خوابه.......
