تبليغاتX
روزمرگی های یک آپاچی
یکشنبه 22 مرداد1385
مرگ را دوست ندارم !!
 

دوسی زنگید ... گفت که می دونی نیما مرده؟ ...... !!!! اصلا نمی تونستم حرف بزنم ... باورم نمی شد آخه ... خب ... راستش من توی پرشین لاگ زیاد نموندم که بتونم اونجوریا دوست صمیمی بشم باهاش ... ولی اینجا ...   آخرین مطلبش ... http://aghaye-bikar.blogfa.com/   مغزم الان هیچی نمی فهمه .............. دوسی مهربون تر نوشته حتما به بلاگش یه سر بزنید: http://kinkyminded.blogfa.com

اصلا باورم نمی شد که یه روزی یکی از دوستای خوبم تو بلاگ رو از دست بدم ... اصلا فکر نمی کردم یه روز بیام اینجا و به جای چرت و پرت های همیشگی م، بخوام از مرگ یه دوست حرف بزنم .... توی نظراتم هم دیدم که دوستام چند تا لینک گذاشتن ... اگه خواستید شما هم می تونید سر بزنید.

ماندن سخت است بعد از رفتن کسی که دل بسته ای به او ... کاش کسی بازماندگان را ترحم کند .....

نوشته شده توسط asal در 10:43 AM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 17 مرداد1385
نمی دونم ... فقط اومدم دیگه!!!!

 

وای خدا اینجا چقدر عوض شده !!!!

به خدا کلی دلم تنگ شده بود هم برای دوستام، هم برای اینجا ....

عسل بالاخره سمینارش تموووووووم شد !!!!!!! هورااااااااااااااااااااااااااااااااا   حالا می تونم یه چند روز نفس بکشم نه؟

این چند وقته هم به خدا اصلا اینترنت نمیومدم ...

یه هفته خفن خونه، تنها، من و فرزانه و یه عدد داداش که از صبح تا عصر سر کار بود .... کلی خوش گذروندیم ( فکر بد موقوف! بچه بد! ) به خدا کلی حال داد .... حتی اون بدبختیا و درسا هم باحال بود.

دوسی که نبودش ... کلی هم جاش خالی بود ... ما هم که اصلا بیرون نرفتیم ( فقط یه دو سه بار ) ولی کلی خوش گذشت بهمون ...

عجب ناهارایی خوردیم ..ه پلوهایی ... فرزانه می گفت : عسل تو هیچوقت یه خانوم خانه دار نمی شی! فکر کنم راست می گفت ( البته خودشم دست کمی نداشتا!! ) .. به فرزانه می گفتم خوب من فقط یه چند تا کار هست که اصلا خوشم نمیاد و دلم نمی خواد انجام بدم: ظرف شستن و لباس شستن و جارو و تمیز کردن و آشپزی و ... خوب همینه که هست مگه همه باید این کارا رو بلد باشن؟ هر کاری می خواستم بکنم کلی غرغر می کردم ... اون از ظرفا که اونقدر نمی شستیم تا دیگه یه روز میومد که حتی یه قاشق یا لیوان نداشتیم و مجبور بودیم دیگه بالاخره تنبلی رو کنار بذاریم و ... اون از ناهار با پلویی که آش شده بود ... اون از غذاهای من درآوردی ... از ناهارایی که فقط میوه و شربت می خوردیم .. ولی عجب هفته ای بود ...! آخر هفته که مامان اینا می خواستن بیان و فرزانه داشت می رفت کلی دلم له شد که می خواد بره ! بهش گفتم که فرزانه فقط خوشحالم که هیچکدوم از ما سه تا نمی تونه به اون یکی پیج شه و ... فقط ما سه تا !!!!!!!

فردا هم احتمالا می خوایم یه چند روز بریم خونه آبجی بزرگه و باغ و مسافرت و ... با فرزانه دیگه ... خوش می گذره!

نمی دونم کی دیگه می تونم بیام ... امیدوارم به همین زودیا باشه ... این چند وقته زیادی مهربون بودم، خباثت روحم کم شده بود ... می خوام  یه ریزه خبیث شم دیگه ......

 

نوشته شده توسط asal در 11:34 AM | | لینک به این مطلب