تبليغاتX
روزمرگی های یک آپاچی
دوشنبه 26 تیر1385
حس یه بچه خنگول !!!

 

من الان احساس یه بچه خنگول رو دارم که می خوان با یه آبنبات ( ببخشید بستنی ) گولش بزنن !

استاد محترم ما رو کاملا سر کار گذاشتن و تشریف بردن مسافرت ... واقعا این گونه انسانی از اساتید باید در بخش مراقبت های ویژه، جزء گونه های محافظت شده قرار بدن ... به ما گفته تا آخر هفته باید سمینارهاتونو تحویل بدید و غیب شده ! این اصلا مهم نیست ... مسئله اینجاست که قبل از اینکه کارهای ما رو مطالعه بفرمایند، نمره هامونو رد کردن !!!!!!!!!! خوب دیگه این استاد حس ۱۰ ام هم بیشتر داره و می دونه که ما قراره چی تحویلش بدیم! فریادرسی نیست به ما کمک کنه ؟؟؟

یه بنده خدایی گفت: عسل شما این دانشگاه و درسات تموم شه می خوای از چی بنویسی؟

راست گفت چیزی می مونه؟؟؟ امیدوارم تا اونموقع خباثت روحم نمرده باشه!

 

نوشته شده توسط asal در 11:49 AM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 21 تیر1385
اینجا نشسته ام دیگر بار و دیگر بار .....

 

بازم يه 4 شنبه ديگه ... مثلا 9 صبح كلاس داشتيم كه دوسي سمينارشو ارائه كنه ... مثل هميشه استاد محترم تشريف نياورده و جلسه تشريف دارن ... ما هم كه برگ چغندريم ... حالا دوسي داره اينجا مقداري آبغاره!!!!!‌( فهميديد؟) مي فرمايد ....

اينم ذهن عسل:

     نشسته ام

                  باز هم همين جا

                   باز هم تنها

                           باز هم بي من

بي من نشسته ام     

               خسته از هياهوي بيرون

اينجا در سكوت ...

                  خسته از صداي زندگي

        اينجا نشسته ام

و مي بافم پيله تنهاييم را ....

 

دوسی: دروغ می گه نامرد واسه ارائه من دیر اومد حالا هم تنهاش کجا بوده پس من برگ چغندرم؟!!! البته هستیم دیگه با توجه به ارائه زیبایی که من واسه خودم دادم !!!!!!!

 

نوشته شده توسط asal در 10:5 AM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 13 تیر1385
روزگار، حالگیری، عسل .... دوسی؟؟؟

 

من واقعا به این شانسم افتخار می کنم ... یه پست ۸ کیلومتری نوشتم و منفجر شد و با توجه به اینکه الان توی مرکز کامپیوتر بخش هستیم این اصلا اتفاق عجیبی نیست!!!

استاد عزیز حالا که بعد از ۸۰۰ سال از حج اومده دیگه قابل رویت در بخش نیست!!! و کار عسل گیر این استاد محترمه و نمره ها ۱۰ ام رد شده و عسل هنوز ارائه هم نداده سمینارشو!!!!

دیروز باغ ارم کلی حال داد ... عسل فکر می کرد اومده باغ !!!! از در و دیوار بالا می رفت و گل های درخت ابریشم رو دسته می کرد! آقای باغبون بیچاره هم دلش می خواست جیغ بزنه ولی .... دوسی که فقط رفته بود تو مود ( mood ) معده و هی هی داشت اسامی میوه ها و تنقلات و ناهار و شام می نوشت برای یه جایی که هنوز جور نشده بود ... و البته گاهی هم حس نقاشی بر پوست و شلوار بهش دست می داد ...

بهتره که من برم چون که دوسی یه ساعته که داره جیغ میزنه که بلند شیم و از این بخشی که اساتیدش از رئیس جمهور هم کمیاب ترند بریم ... شاید کافی شاپ بزنیم به بدن!!!!

 

نوشته شده توسط asal در 11:41 AM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 7 تیر1385
ما دانشجوی این مملکتیم ؟!!!!!

 

الان به شعور دانشجویی ما توهین شده، یا حداقل به شعور انسانی ما ... واقعا حرکت زشتی بود ... به اینم می گن استاد ... می گن دکتر ... اونم کی ...؟ این !!! ... اونم کسی که این همه دم از وقت شناسی و وظیفه شناسی بزنه ... اونم کسی که این همه برای ما جملات معترضه در پرانتز می گفت  از شعورات انسانی و احترام و قانون و مقررات و دانشجو و ...!!

 

یک هفته قبل مشخص شده که چهارشنبه ساعت ۱۰ صبح امتحان داریم ... استاد گرامی خودش موافقت کرده ... اونم برای درسی که خنده م می گیره بگم امتحان داریم ... ( سمینار تحقیق : آخه کسی امتحان می گیره ؟ شاید !!! ) اونم با اون جزوه دو صفحه ای ...

 

فرزانه امروز رسیده، باید بریم ببینیمش ... قرار می ذاریم ... حدودای ۱۰:۳۰ می بینیمتون !!!! عالیه!

 

صبح کله سحر بلند می شی یه نگاه به جزوه بندازی ببینی چطوره ! ۹:۳۰ دوسی رو می بینی و میای بالا ... همه بچه های کلاس ۱۰ نفره جمع اند ... دور هم می شینید و حرف می زنید ... هی به ساعتت نگاه می کنی ... ۱۰ دقیقه گذشته: نکنه یادش رفته ... ۲۰ دقیقه گذشته: حتما له شده ! حرفا بالا می گیره! خاطرات دانشجویی، تقلب ها، سوتی ها و ....   ۳۰ دقیقه گذشته: می ری پیش منشی بخش: گفته میاد الان جلسه داره ولی گفته میاد ... ۱ساعت و ۱۰ دقیقه: آقای نظافتچی: با دکتر... امتحان دارید؟ گفته الان امتحان لغو شده، ساعت ۲ امتحان دارید !!!! به همدیگه نگاه می کنید و فقط نگاه ... عسل: مرسی، الان به شعور دانشجویی من توهین شده !!!! فقط نگاه ! بلند میشی و با دوسی و یکی دیگه از همکلاسی ها می ری پیش فرزانه و دوستش! یه کافی شاپ خنک حسابی حالت رو جا میاره ... ۱۲:۴۵ : بهتره بریم ... یه ذره آماده شیم برای امتحان ... ازشون جدا میشی ... عسل: فرزانه من باهات تماس می گیرم فکر نمی کنم بیشتر از ۲:۳۰ طول بکشه ( قراره با هم بریم خونه ما )

 

میای تو مرکز ... گلی بد نگاه می کنه! عسل ( شدیدا له شده: ) گلی!!! چیزی شده ؟ گلی: نه!!! امتحان افتاده ساعت ۳ !!!!!!!!!!!!!! عسل، متعجب: دروغ می گی!  گلی نگات می کنه ... دروغ نمی گه که!!! چقدر دلت می خواد سر این استاد جیغ بکشی ولی اگه بدونی ما امروز با چه تیپ هایی برای این استاد اومدیم دانشگاه، می فهمی که جرات نمی کنیم ... مانتو بلند، مقنعه جلو، جوراب بلند، پاچه شلوار روی زمین ...........

 

ساعت ۲:۳۵: هنوز توی مرکز هستیم و مبهوت ... ما دانشجوییم؟؟ ما شعور انسانی داریم؟؟ ما هستیم؟؟؟ یکی ما رو ببینه!!! ناسلامتی ما دانشجوهای ارشد این مملکتیم، این چه طرز برخورد با ماست!!!! ( ماست، ماست، ماست، آره واقعا همینه ...! )

 

نوشته شده توسط asal در 2:29 PM | | لینک به این مطلب