زیادی سرت شلوغ شده ... پایان نامه، سمینار، کارورزی، خونواده، دوستا و ... همه چی قاطی شده اینجا! صبحا یه سر دانشگاه جهت رفع کوتی! بعد هم مثل آدمای کاملا بیکار می شینی توی ماشین با دوسی و همه شهر رو زیرو رو می کنی! بگو آخه به مردم دیگه چرا گیر میدید خوب؟
یه پراید، دو فقره پسر و ۲ عدد دختر ... عسل می گه: نگاه کن اینا رو دختر بلند کردن! دوسی : بیا حالشونو بگیریم ... عسل: برو کنار ماشین با هم بهشون زل بزنیم ... میریم، زل می زنیم ( دخترا خیلی بچه ن و حتی می ترسن ما رو نگاه کنن، فکر می کنن ف... کماندویم، با اون تیپ خفن دانشگاه ) حس دهقان فداکار ... می خوان دست فرمون نشون بدن، ولی یه لایی و یه ترمز که تا ۲ ساعت آقای پرشیا لرزونک بگیره! حساب کار رو میده دستشون ... دوسی روح خبیثش بیدار شده : بیا بگیم دختر بلند کردین وای وای! عسل : بگیم آقایونا بیان ما سوارشون کنیم !!! و هر دومون ریسه می ریم .... به آقایون می گیم میاین سوار ماشین ما بشین؟ ... و به شعور مردونه شون شک می کنیم !!!!! می گن: آره میایم. و می زنن کنار، دخترا رو پیاده می کنن و می پی چوننشون! بعد هم میان که ما سوارشون کنیم! عسل قفل مرکزی رو زده! مگه ما بیکاریم؟ ما فقط می خواستیم اذیت کنیم!!!!!!! بیچاره دخترا !!
و یه روز داغ دیگه هم می گذره و آخر هفته می ره تا نفس راحتی بکشه! ... و چقدر خیابونای شهر خوشحالن که ما دو روز خونه می مونیم!!
عجب این چند روز رو با دوسی خوشیدیم!!!! جمعه رفتم خونه دوسی آخه داشت از تنهایی دق می کرد! مجبور بودیم خودمون ناهار آماده کنیم!!! تصور کنید دو عدد آپاچی آشپز ... خوب معلومه که آخرش چی می شه. بعد از کلی تلاش ناهار می شه : پلو سوخته با مرغ زغالی شور!!!
شنبه باز با هم ! تایپ، دوسی تیکه، التماس قبیله و خفیف شدنش ... آی حال میده حال یه آقای پررو رو بگیری!!
یکشنبه هم رفتم خونه دوسی آخه ایندفعه واقعا دلش برام تنگ شده بود! تصمیم گرفتیم از بیرون غذا سفارش بدیم! دوسی بجای زنگ زدن به 118 برای یافتن شماره تماس، زنگید به 110 !!!!! ولی ما هنوز آزادیم ! وای که چقدر حرص زدیم برای کباب ترکی و دریغ از خوردن نصفش!!! کلی شو زدیم به بدن؛ رقص تکنو!!؛ آموزش زبان برای خردسالان ( one, two, first …. ) !!!!!! لباس بی ناموسی عسل!!!! ( ای دوسی دروغگو )؛ انتظار برای آدمایی که هروقت می خوای نیستن و برعکس؛ و کلی چیزای دیگه ...
بابایی که دیده بود عسلی حتی روزای تعطیل هم حس خونه موندن نداره، قبل از رفتنم با شوخی پرسید: " اگه یه روز خونه بمونی چه احساسی داری؟ " و عسل با صداقت جواب داد: " خفه می شم، می میرم! "
روزهایی که می گذره، بدون فرزانه، که نیستش تا گوش دو آپاچی رو بکشه و نصیحتشون کنه و بکشوندشون به راه راست راست راست!!! روزهایی که دلم از همین حالا می دونه باید یه روزگاری حسابی براشون تنگ بشه! روزهایی که صدای خنده و گریه و جیغ هامون رو تو خودش جمع می کنه تا یه روز باز برام بشه یه صدای نو، بشه صدایی که با هق هق گریه م، رنگ بگیره و باز له شم برای آرزوهایی که هیچوقت رنگ حقیقت نگرفته!
روزهای خیلی خوبی هستن! روزها همیشه خوبن اگه تو بخوای، اگه بقیه بذارن ....
.............. ( ویرایش: ۴/۱۰/۱۳۸۵ )
شعری که تو خواب گرفتگی! بگی بهتر از این نمی شه!!!!
کاش فریاد شوم
از حنجره یک انسان
که شجاعتش تا به حد فریاد کردنم باشد
کاش در آغوش کشیدهه شوم
با پهنای سینه ای
که تمام وجودم توان گم شدن در آن را داشته باشد
کاش آزاد شوم
با دست های عاشق یک زن
که رها می کند مرغ عشقش را به نیت آزادی معشوق در حبسش
کاش دزدیده شوم
با عشق شاهزاده سفید پوش سوار بر اسب
که هر شب می بینم او را در رویاهای ناتمامم ....
“ asal ”
آزادی جای تو خالیه آزادی
آزادی، آزادی، آزادی
آزادی کجایی آزادی
آزادی، آزادی، آزادی
آزادی خسته و دلگیرم اینجا
یه روز از این روزا می میرم اینجا
منصور می خونه و من تایپ کنم مثل حرفه ای ها دو دستی، 10 انگشتی ... و چقدر که دلم گرفته ... مثل همیشه ... نمی دونم، شاید هم بدتر ... چه جاهایی که امروز با دوسی نرفتیم ... و چقدر خوشحال شدم که اتفاق خاصی نبود !!!....( خودش می دونه ) ... و چقدر احتیاج دارم به قدرت! قدرتی که بتونم حساب یه عده آدم پست فطرت رو برسم ... فقط خوشحالم که از این بدتر نشده !!! خوشحالم که دوسی م یه کم هنوز موادی شبیه مغز داره توی سر فرفری ش !!!!
می دونی توی بعضی از موقعیت ها شدیداً به یکی احتیاج پیدا می کنی! نه اینکه بخوای خودتو به کسی بچسبونی نه!!! می خوای که یکی از لحاظ روحی کمکت باشه! می خوای احساس کنی که تنها نیستی! می خوای که به کسی تکیه کنی! روحت کمک می خواد!!! ولی خوب بعضی ها احتیاج به زمان دارن تا این چیزا رو بفهمن! تا یه چیزایی یاد بگیرن! شاید هم که تو خودت مجبور باشی رک و راست بگی چه مرگته اگه می تونی! می دونی حالم به هم می خوره وقتی کسی بهم می گه: وقتی خوب شدی بزنگ، کی خوب می شی ؟؟؟!!! و تو چقدر دلت می خواد جیغ بکشی ولی نمی تونی ...!
نمی دونم چرا بیماری چرت گویی من باز اود!!! کرده ...
صبح رفتیم دانشگاه : من، دوسی و دو تا آپاچی دیگه ...راستی اینم اسامی سرخپوستی ما البته تا اونجایی که یادمه، آخه خیلی وقته همدیگه رو اینطوری صدا نکردیم !!
شاخ بز خشک شده ( که معلوم نیست بزش خشک شده یا شاخش ) ، انگیزه وحشی، اسب چشم دریده، مویرگ سم گوزن، بال مگس تسه تسه !!!
اسب چشم دریده به شوهرش گقته مثل موش تانزانیایی گوجه سبز نخور!!! و اون کلی افسرده شده بوده ....
کلی از گذشته یاد کردیم : شما تو دانشگاه تون ترقه میندازن؟ شما استادتون تا حالا به خاطر شما قهر کرده و کلاسو تعطیل کرده ؟ شما استادتون سر کلاس ازتون خواسته دیگه نامه نگاری نکین تا بتونه درس بده ؟ تا حالا استادتون شما و دوستاتونو سر کلاس از هم جدا کرده با خفت ؟ تا حالا استادتون خواسته که کتاب رمانتون رو ببندید و به درس گوش کنید ؟ تا حالا شده از خونه کلی کاغذ یه اندازه کوچولو برای نامه نگاری های سر کلاس ببرید ؟ ...
آقای ... وقتی ما رو دوباره جمع دید گفت که بلندگوی بخش هم اومد ... گفت که اینجا شده کویر لوت بعد از فارغ التحصیل شدن ورودی های 79 !!!! و چقدر دلم می خواست که برگردم مثل همیشه به اون سال های عزیزم ! و چقدر که دلم می خواست بشم سال صفری و کلی ژست بگیرم که من هم قبول شدم توی این دانشگاه لعنتی !! چقدر دلم می خواست باز کاپشن یکی رو بدزدیم توی زمستون ! چقدر دلم می خواست تبریک بنویسیم توی بورد دانشگاه و به خاطر تبریک به کسی که الان برای خودش استادیه کلی خانم منشی دفتر جیغ بزنه سر اون آقا ! چقدر دلم می خواست که باز باد ماشین یه بچه سوسول رو بکشیم .... چقدر دلم می خواد حس کنه هنوز جوونه !!!
یه چیزی اضافه کن
یه نقاشی بی منطق بکش،
یه شعر دیوونه وار بنویس،
یه آهنگ چرت و پرت بخون،
از لای شونه سرت سوت بزن.
با یه رقص مسخره
از این طرف آشپزخونه برو اون طرف،
یه چیز احمقانه به این دنیا اضافه کن
که قبلا تو اون وجود نداشته باشه.
( شل عزیز )

