توي پارك، يه جاي دنج و ساكت، يه جايي كه كسي مزاحمم نمي شه، نشستم و باز دچار خيرگي شدم ... هيچ چيز رو نمي بينم، حتي فكر هم نمي كنم ... اصلا توي اين دنيا نيستم ...
پسرا و دختراي دبيرستاني چندتا چندتا ميان، يه گشتي مي زنن، يه جايي مي شينن و ... حرف مي زنن، مي خندن، نه قهقه مي زنن، شوخي مي كنن و ... كم كمك داره يه ذره حسوديم مي شه بهشون؛ به دنياي بي دغدغه شون، به بي خيالي هاشون، به دعواهاشون!! ... حتي به مشكلاتشون هم حسوديم مي شه، به مشكلاتي كه فكر مي كنن ديگه از اون بزرگ تر توي دنيا نيست: امروز امتحان " ديف" دارم هيچي نخوندم، كاش امتحان نگيره؛ واي! من اگه مامانمو امروز نيارم نمي ذاره برم سر كلاس؛ منو موقع جيم زدن از مدرسه ديدن و ....
دلم براي دختر دبيرستاني بودن خودم حسابي تنگ شده! براي دلخوري ها و اضطراب هاي مسخره ... براي درس نخوندن ها ... براي فرار هاي باحالمون از مدرسه ... براي جيم زدن از سر كلاس ها ... براي به موش مردگي زدن ها موقع درس جواب دادن ... براي خر كردن معلم ها ... براي شيطنت هاي سر كلاس ... براي روش هاي جلب توجه مون !!! ... براي چهره ساده و بي آرايش دخترونه مون ... براي روپوش هاي بلند و گشاد ... براي شيطنت هاي بيرون از مدرسه ... براي دويدن ها و بدمينتون بازي كردن توي پارك ... براي مسخره كردن پسراي مزاحم ... براي خودم ... براي خود دبيرستانيم ...
مي خوام برگردم ... مي خوام بچه شم ... هيچ چيز اين زندگي رو هم نمي خوام ... نه آینده، نه تحصيلات، نه پول، نه مشکلات، نه دغدغه ... هيچ چيز ... من فقط آرامش می خوام ... من فقط بچه گي مو مي خوام ...
بار دگر به سوی کجا
و، پس، چرا
من، باز، در میان شما،
تنها می مانم؟
می دانم،
کبوتری هم اگر باشم،
جز مشتی
بال و نفس نیستم.
و کیست از شما که نداند
من،
کبوتری هم اگر باشم،
هرگز
آمخته ی قفس نمی شوم؛
و هیچگاه
خانگی ی هیچ کس.
آزادم،
آزادم،
آزاد.
و خوب می دانم:
آزادی،
مثل هوای بامدادی،
خوب است.
اما چراست
ــ از خود می پرسم ــ
و از کجاست
که در دلم همیشه غروب است؟
آزادم:
آنچنان که تو گویی
نَز مامِ خاک زادم،
نَز
زهدانِ آب و
نه
از پشتِ آفتاب.
آزادم،
آری،
آزادم:
آنچنان که تو پنداری
از خاندان بادم.
و باد،
باد،
از چهار سو باد،
از هزار سو باد ...
آه بار دگر چمدانم را باید،
باید،
باید ببندم،
ــ سوی کجا؟
ــ چه می دانم:
شاید دلم برای کجا تنگ است.
شاید
ــ چه می دانم من،
من چه می دانم ــ
شاید،
شاید دلم برای خدا تنگ است:
شاید دلم برای شما ...
( ازاسماعیل خوئی )
این شعر خوشگل هم که نمی گم از دوسی م هست که ...
البته فقط ۴.۵ بندش ... بقیه ش هم از خود عسل می باشد ...
اگه دوسی م بفهمه که چه گندی زدم به شعرش ۸۰۰۰ تا جیغ بفنش می کشه ... !![]()
خودم هم تو چرند گویی زیاد بد نیستما!!! (شعر خوبی میشد اگه یه آشپز داشت!!! )
نگاهم کن
بگذار همه پیرزن های شهر بگویند
که ما را با هم دیده اند
بگذار همه بدانند
که من مال تو ام
نگاهم کن
بگذار نترسیم از پچ پچ های در گوشی
مرا در آغوش بکش
و بگذار همه بدانند
که من مال تو ام
نگاهم کن
بگذار در قاب چشمانت حک شوم
و چشمانت مرا به تمامی در برگیرد
بگذار همه بدانند
که من مال تو ام
صدایم کن
بگذار بلندترین بلندگوهای جهان
صدایت را پخش کنند
بگذار همه بدانند
که مال تو ام
صدایم کن
مرا در واژه های مهر آمیزت لمس کن
بگذار نابترین واژه هایت هم بدانند
که من مال تو ام
صدایم کن
مرا با آخرین توانت فریاد بزن
بگذار پسرک همسایه هم بداند
که من مال تو ام
نوازشم کن
مهربانی دستانت را نثارم کن
بگذار دست هایم هم بدانند
که مال تو ام
نوازشم کن
گرمای وجودت را
سرازیر پوست منجمدم کن
بگذار حریر نازک تنم هم بداند
که من مال تو ام
ببویم
نفس هایم را، گیسوانم را ببوی
بگذار تا نسیم هم بداند
که من مال تو ام
ببویم
عطر تنم را ببوی، تمام تنم را ببوی
بگذار تا همه بدانند
که من مال تو ام
باز هم نگاهم کن، صدایم کن، نوازشم کن، ببویم
هزاران بار دیگر هم،
نگاهم کن، صدایم کن، نوازشم کن، ببویم
می خواهم تمام وجودم هم بداند که من مال تو ام
“ asal & kinky ”
می دونی حس نوشتنم کلا له شده ....شاید حالا حالاها مجبور باشی چرت و پرت های عسل جون رو بخونی ... این چند وقته اونقدر داغون شدم ... اونقدر حرف شنیدم ... اونقدر نصیحت شدم ... اونقدر سرکوفت شنیدم ... اونقدر پشت پا خوردم ... اونقدر مسنجر باز دیدم ... اونقدر عکس دیدم ...اونقدر فکرم رو مشغول کرده این عکسا ... اونقدر فکر کردم که فقط برای اینکه کسی دیگه فراموش بشه اومدم تو زندگی ...اونقدر حس پطروس بهم دست داده ... اونقدر نادیده گرفته شدم ...اونقدر بهم گفتن که وقتی خوب شدی تماس بگیر ...( کاش یکی منو وقتی که حالم بده و مشکل دارم تحمل می کرد ... ) اونقدر بعضی ها فکر کردن که من سرمشق گیر و پیرو هستم ... اونقدر از تولد و کیک تولد شنیدم ... که دیگه داره حالم از این زندگیم بهم می خوره ...
همش حرص می خورم که چرا تو خونواده ای به دنیا نیومدم که دخترا هم بتونن مستقل برای خودشون یه خونه و زندگی تشکیل بدن بدون اینکه بخوان آقا بالاسر داشته باشن ... کلی حرص می خورم که چرا نمی تونم یه ذره شجاعت دختر فراریا رو داشته باشم ...
( البته نه فرار از خونواده ... )
فعلا منو اینطوری تحمل کن ... سخته ولی اگر هم که نتونستی تحمل کنی .... خوب فکر کنم که بهتر باشه بری ...!!! شاید حداقل برای یه مدت ... تا وقتی که من خوب بشم ...
.............. ( ویرایش: ۴/۱۰/۱۳۸۵ )
فکر کنم الان می تونم یه نفس راحت بکشم و صبح ها هر وقت خواستم بیدار شم و شب ها هم زود بخوابم ( آخه دوقلوهای بلا با بابا اینا رفتن یه مسافرت چند روزه خوب به هر حال بهتر از هیچی که هست نه؟؟ ) ... دوسی م موهاشو ناناز کرده بود و هی برای من خودشو لوس می کرد که وای بد شدم و من که می دونستم عالی شده سر به سرش می ذاشتم که عیب نداره ... مهم نیست ... مثلا می خواستیم بریم دانشگاه ولی آخه تو بگو با اون دی.جی. معلوم الحال کی حوصله دانشگاه رو داره ؟؟ رفتیم خونه ما و من فقط برای اینکه ثابت کنم می تونم دختر بدی هم باشم یه تیپ ناجور زدم ... تیپی که خودم اصلا خوشم نیومد ولی خوب بعضی ها باید یه چیزایی رو بدونن و تو مجبوری گاهی مثل خنگولا، پطروس بشی ... !
چه باحاله این کافی شاپ ! ولی بالاخره نمی شه که ... باید یه جای جدید پیدا کنیم ... پاتوق جدیدمون رو هم نباید بذاریم هیچ کسی کشف کنه ... به درد یه روزای خاص می خوره دیگه !!!!
دو تا هات چاکلت با کیک شکلاتی چقدر توی این هوای بارونی می چسبه و خوشحالم که چشم سبز گذاشت دوسی م با خیال راحت اینا رو بزنه به بدن ...!!!!!!
در مورد خودم هیچی نمی گم، جز اینکه چه حس بدیه پر از حرف باشی ولی نتونی حرفی بزنی ....
به دوسی گفتم که هوس پیاده روی کردم تو این هوا ... رفت تا من بهش برسم و برگشت تا بگه چه دیوونه ام که هنوز موندم و رفت .... سوار شد ... ما هم ... گفتم که وایسه و بالاخره با دوسی م شروع کردیم به راهنوردی!!!
گفت که حوصله هیچ خری رو نداره ! چون می دونستم که از دستم کلی ناراحته پرسیدم که منم خرم ؟!! گفت تو که خیلی خرتری .... و خندید ... خوشحالم که حوصله مو داره آخه برای من یه " تر " گذاشت !!!
چه باحاله توی هوای بارونی که همه کلی هولکی هستن که زودتر برسن به خونه، تو بر عکس همه آهسته قدم برداری ... چتر نیاری با خودت ... سرتو بالا بگیری تا دونه دونه بچکه روی صورتت این بارون.
وقتی رسیدم به میدون ... عین بچه ها از وسط خیابون دویدیم توی میدونو و از روی بلندی ها راه رفتیم و خندیدیم ... صورتمو گرفتم رو به آسمون و با صدای بلند داد زدم که " خدایاااااااا !!!! چه خوبه که هستیییییییی !!! " و چه خوبه که داد بزنی بی توجه به مردمی که نگاهت می کنن و فکر می کنن که دیوونه ای ... چه خوبه که با صدای بلند بخندی و به هیچکس کاری نداشته باشی...
چقدر دلم برای خودم تنگ شده بود و نمی دونستم ....
چقدر دلت می خواد سر مزاحم های سمج جیغ بزنی تا گورشونو گم کنن ولی ....
اونقدر میان که مجبوری بری اونطرف بولوار و باز سیریشن ... دنده عقب میان و ...
چند بار این ور و اونور رفتن و نتیجه ندادن باعث می شه که ....
میایم وسط بولوار ... روی چمن ها ... عسل اینور و دوسی اونور کاج های کوچولو راه می ریم و بی توجه به چراغ های لعنتی که حتی توی روز هم چشماتو می زنه و خوشحال از اینکه بالاخره مزاحم ها رو یه جوری دست به سر کردیم، آواز می خونیم ...
دارم به آسمون نگاه می کنم ... دوسی می گه نگاه کن ... می بینی که خدا FACE TO FACE شده با تو ... می گم آره و اینا هم اشکاشه ... داره به حال من و تو گریه می کنه ... و می زنیم زیر خنده ...
چقدر دلم می خواد بغلش کنم این دوسی دیوونه رو ....
می ریم شرکت ... ماشین رو بر می داریم ... ناهار می خریم و جدا می شیم ...
الان من تنهای تنهام ... چقدر دلم بارون می خواد ...چقدر دلم دیوونه گی های صبح رو می خواد ... چقدر دلم می خواد یه خونه با سقف متحرک داشتم تا هر وقت که می خواستم سقف رو بر می داشتم ...
چقدر دلم برای خدام تنگ شده ... دلم می خواد نمازم فقط تعظیم باشه ... چقدر دلم می خواد رو در رو باشه تا اونقدر بهش تعظیم کنم که سرم گیجگیج بره!!!!
چقدر خوب که جایی هست برای چرت و پرت های همیشگی من ...
چقدر احساس بدبختی دارم ... نمی دونم اگر این دوستای خوب رو نداشتم می خواستم چه کار کنم ؟؟؟ می دونی دیگه خسته شدم ... خیلی خسته ... اونقدر خسته که حتی نمی تونم روی پاهام وایستم ... اونقدر خسته که حتی حس خوندن شعرای مصدق و شل و سایه و شاملو رو ندارم ... اونقدر خسته ام از این زندگی که دلم می خواد ... نه ! مهم نیست !!! هیچوقت مهم نبوده که من چی می خوام ... همیشه به خاطر دیگران٬ زندگی کردن خیلی سخته ... همیشه به خاطر دیگران٬ خودت رو نادیده گرفتن خیلی سخته ... همیشه دل دیگران رو به دست آوردن به قیمت له شدن دل خودت خیلی سخته ... کاش می تونستم به خاطر خودم زندگی کنم ... کاش می تونستم به دیگران بگم نه! نمی خوام! نمی تونم! نمی شه! نباید ...! همیشه از این اخلاق خودم متنفر بودم ... الان بیشتر از همیشه ... مغزم منفجر شده ... احساس می کنم که دیگه هیچ چیزی به عنوان یه مغز اون بالا نیست ...! دلم می خواست الان روی یه کوه بلند بودم تنهای تنها ... تا بتونم ساعت ها فکر کنم و داد بزنم بدون اینکه کسی بخواد مزاحمم بشه ... چرا کسی برای من حقی قائل نمی شه ؟؟
.............. ( ویرایش: ۴/۱۰/۱۳۸۵ )
بازم حس یه مسافرت دارم ... یه مسافرت بدون دغدغه فکری ... کاش می شد یه کم کارای دانشگاه رو عقب بندازم ... کاش می شد که این دانشگاه لعنتی تموم شه ...
تصمیم خودمو گرفتم ... بی خیال کارای دانشگاه و پروپوزال و سمینار لعنتی ... بی خیال هرچی درس لعنتیه ... بی خیال این زندگی لعنتی ... هفته دیگه باید تهران باشم ... حتما یه مسافرت می خوام ... خوبه که نمایشگاه هم هست ... بهانه ای باید ...

