دیروز یه سر اومدیم دانشگاه ... موضوع پایان نامه عسل بالاخره تصویب شد و استاد راهنمای عزیز هم به صورت خود کفا و خود مختار یه استاد له به عنوان مشاور براش انتخاب کرد ( از فردا اگه بخوام برم پیشش باید رسالت داشته باشم ....!!!!! ) و عسل هم بخاطر اینکه همیشه آخر می باشد در انجام کارها٬ ترجیحا تا اطلاع ثانوی به استاد عزیز چیزی نگفت و فقط تشکر کرد اون هم با یه لبخند بزرگ... دلم یه کتاب شعر جدید از یه نفر که مرده (morde )می خواد ...!!!
دوسی م طبق معمول خباثت دوره ای گرفته و من کلی بهش حسودیم می شه که چرا یه ذره آدم شدم فعلا ... احساس می کنم که دچار مرگ روحی شده ! البته در مورد یک آپاچی هیچ چیزه بعید و تعجب انگیزی در این رابطه به چشم نمی خوره!! دیوونه خوشحاله که بقیه فکر نمی کننن بتونه خبیث شه ... آخه تو کی می خوای آدم شی دوسی ..... رئیس گروه آپاچی ها هم امروز اومده بود توی بخش ....آخه برای یه فرشته عزیز که خیلی زود از دستش دادیم داریم یه شبه فیلم تهیه می کنیم ولی من ترجیح دادم که نباشم توی برنامه آخه دلم زود له می شه و اشکم هم سرازیر ....
الان هم داریم می ریم کافی شاپ بزنیم به بدن !!! و کلی جووونی کنیم ... نمی تونید مثبت فکر کنید ؟؟ واقعا که ...! دوسی بی ناموس من هم توی همه کارای خلافش منو شریک می کنه تا بعدا جرمش سبک تر شه ... منم که پاااااااک ! سااااده ! گل گلی ! راه راه !
ببخشید امروز هم مثل همیشه حس چرت و پرت نوشتن دارم ... ( بالایی ها رو میگم !! )
( راستی عنوان این مطلب هم از مطلب دوسی م که من براش پستیدم مقتبس شده ! )
بازم یه شعر از شل عزیزم :
در شیروانی نوری هست
گرچه خونه تاریکه و پنجره هاش بسته هستند
می تونم نوری رو ببینم که سریع می گذره
و میدونم که نور از کجا می آد.
در شیروانی نوری هست.
از بیرون خونه می تونم ببینمش.
می دونم تو در خونه ای ... و به بیرون نگاه می کنی.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم، همان یک لحظه اول،
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،
جهان را با همه زیبایی و زشتی،
به روی یکدگر، ویرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
که در همسایه صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم،
بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین،
زمین و آسمان را واژگون،مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
نه طاعت می پذیرفتم،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده،
پاره پاره در کف زاهد نمایان،
سبحه ی صد دانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو،
آواره و دیوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،
سراپای وجود بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی،
تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد،
گردش این چرخ را
وارونه، بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
که می دیدم مشوش عارف و عامی، ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش،
بجز اندیشه عشق و وفا،
معدوم هر فکری،
در این دنیای پر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد!
و گرنه من به جای او چو بودم،
یکنفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!
( از معینی کرمانشاهی )
هر وقت كه نيستش٬ بايد فهميد كه باز يه گوشه اي گرفتار دلتنگي هاي روزمره ش شده !! خوب آخه مي ترسه بياد و باعث شه كه بقيه هم ناراحت بشن ...
نمي دونه چرا ... هر وقت كه دوباره شده همون عسل هميشگي، يه آدم لعنتي اومده و باز همه چيز رو خراب كرده ... فكر نمي كنم ديگه بشه عسل اونموقع ها ...
ولي بازم دلش مي خواد كه بنويسه و زمينه سفيد اين صفحه رو با دلتنگي هاش كدر كنه ... آخه جز اينجا كه جايي رو نداره ...
خوب بهتره كه يه ذره انسان بشم ... يه نفر گفته كه نذر كنم تا ۴ شنبه شب برن ديگه ... نذر مي كنم آخه خيلي دلم مي خواد كه اونا نباشن ... اونوقته كه مي تونيم كلي راحت بشيم ... يعني مي شه؟ من كه چشمم آب نمي خوره !
و يه چيز خوش به حال شونده !!!!......
بالاخره موضوع پايان نامه عسل براي تصويب تقديم كميته پايان نامه شد .... ميتونيد به من تبريك بگيد !
همیشه می خواهم از گذشته اش
_ از آن حقایق تلخ _
برایم بگوید
خدای من!
اما از چه روست که من،
منی که همیشه از حقیقت و افشای آن دم می زدم!
اکنون،
با تمام وجود از آن متنفرم
از شنیدن هر کلمه آن رنج می برم
چرا ؟
نمی دانم چرا نمی خواهم چیزی بشنوم
و هر بار هنگام شنیدن آن تلخ های حقیقی
احمقانه ای را تکرار می کنم تا
او سخنش را مثل همیشه
نیمه کاره رها کند
و باز در روزی دیگر
که تمام وجودم از تمنای افشای آن حقیقت کذایی می گدازد
می خواهم که برایم از آن حقیقت بگوید
می خواهم که بگوید و
مرا راحت کند از این همه فکر و خیال
از این احمقانه های تکراری که
هر ساعت در مغزم از نو شروع می کنند به تکرار
همچون نوار روی ضبط صوتم
ولی می دانم
دوباره که شروع کند
مثل تمام بارهای قبل
نمی گذارم که حرفش تمام شود
و باز همچون نوار روی ضبط صوتم
تکرار می شود تمام این تکرار های زجر آور
“ asal ”
وای خدا که چقدر دلم می خواد کلی بخوابم ....
یه روز مونده به عید رفتم پیش آبجی بزرگه ! آخه زنگید که کلی کار داره و دو قلوهای شیطون و بلا نمی ذارن هیچ کاری کنه ... عسل هم که همیشه پطروس می باشد ... خوب نتیجه مشخصه دیگه نه ؟؟ تا ۲ ثانیه مونده به توپ معروف عسل داشته خونه می تکونده !!!! ( یه چیزی تو مایه های بی گاری !! ) خلاصه بعدشم اینور و اونور رفتن برای دید و بازدید ...
دوقلوها واقعا پدر آدمو در میارن ... هر ۳ ثانیه یه بار، تلفن می زدم به بابا که " بابایی جون، سایدا، کلی دلش تو رو می خواد باید زود بیای ..." دل بابایی هم که مهربونه کلی .... خوب که اومدن و اونموقع سه شنبه بود ... ۴شنبه داداشی اینا تصمیم گرفتن برگردن خونه بدون خونواده !! و منم گفتم که کلی کار دارم ... باید حتما بیام ... مشق دارم ... دانشگاه منتظره منه و ... اومدم دیگه ...
عصر همون روز فهمیدم که برای شام باید میزبان باشیم !! دوست داداش و خانومش از مشهد اومده بودن و اینجا هم کسی رو نداشتن ... منم که آخر میزبانی هستم ... چقدر دلم می خواست جیغ بزنم، آخه تو دیگه چرا اومدی دختر ...
بالاخره عسل شد خانوم خونه ( بعضی وقتا بزرگتر بودن هم بده ها !! ) من تو عمرم آشپزی نکردم مگه اینکه غذا رو بسوزونم یا یه جورایی کاری کنم که غیر قابل خوردن بشه ( شور، بی نمک، تلخ، سبزی اشتباهی، شکر جای نمک و ... ) ولی این بار مجبور بودم و ... عجب غذایی شد ... باقله پلو با تمام مخلفات و چقدر از عسل تعریف کردن ... ( عجب خدای خوبی !! ) اونقدر کدبانو شده بودم که کلی حیرتمند شده بودن ...
جمعه هم مهمونا رفتن و من می خواستم که یه نفس راحت بکشم که ... دوست خواهر کوچیکه اومد خونه برای ناهار و شام ...
و الان خیلی دلم می خواد که یه ذره با من مهربون تر باشید ....
عید مبارک .... ( دیر شده ؟؟ )

