تبليغاتX
روزمرگی های یک آپاچی
دوشنبه 29 اسفند1384
باز هم یه سال دیگه اومد ... !

 

سلام به همه دوستای گلم ... بچه ها به خدا یه مسافرت ناجور اومدم برای همین نمی تونم بهتون سر بزنم ... ان شاء الله تا یه چند روزه دیگه حتما میام ... این شعر رو خیلی دوست دارم گذاشتم تا شما هم بخونید ... فقط اگه اشتباه داشت ببخشید آخه هول هولکی بوده ( خوشحال می شم بهم بگیدشون ) ...

من امسال اصلا حس عید ندارم ولی  ... عید همتون مبارک باشه و سال خوبی رو برای خودتون رقم بزنید ... دعای من برای همه شما ...

اربعین هم هست اونم تسلیت ...

فقط امیدوارم که مثل بقیه سال ها نباشه .... امیدوارم که خیلی خوب باشه تا آخر سال دلمون نخواد که تموم بشه و یه سال دیگه بیاد و ... باز روز از نو روزی از نو ...

 

بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگی مو در می کنم

شادی شکستن قلک پول، وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگی مو در می کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگی مو در می کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگی مو در می کنم

بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری

شب جمعه، پی فانوس، توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی

با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگی مو در می کنم ….

 

نوشته شده توسط asal در 1:38 PM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 25 اسفند1384
یه روزمرگی !!!

 

امروز فرزانه رو دیدم با ملی و ... بود بستنی نارنج و ترنج رو زدیم به بدن و فرزانه رفت خونه ...

کتابفروشی محمدی رو اصلا دوست ندارم ولی بهتر از بیکاری هست ... دو تا کتاب سیلور خریدم ... کلی شعرای خوب خوب داره ...

دوسی م رو مثل اینکه حسابی گذاشتن سر کار .... بابا شرکت چیه !! دارن سر تو رو کلاه میذارن ... بابا، جون عسل بی خیال شو .... بیا خودم دستت رو یه جا بند می کنم دیگه ... آخه اینم کاره ؟؟ هیچوقت نیستی و نمی شه پیدات کرد که ... عجبا ...

و امروز هر چی بلاگ میرم عید رو تبریک گفتن و می گن که دیگه نمیان تا بعد از تعطیلات ... خدایا یعنی من اینجا تنها می شم ؟؟؟ نمی خوام برید !!!!

من دیگه به هیچکس تبریک نمی گم و امیدوارم که اینم آخرین مطلبم نباشه ...

بچه ها !!! .............. ( ویرایش: ۴/۱۰/۱۳۸۵ ) موقع تحویل سال یه دعای مخصوص می خوام ازتون ... .............. ( ویرایش: ۴/۱۰/۱۳۸۵ ) دعا برای گروه آپاچی ها و فرزانه جونم ... یادتون نره ها !! .............. ( ویرایش: ۴/۱۰/۱۳۸۵ ) ... گل گیر شدم حسابی !!!!!

یه موقع نیام اینجا ببینم که هیچکدوم نیستیدا !!!!!

 

نوشته شده توسط asal در 1:34 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 23 اسفند1384
دیشب آسمان را نوشیدم!!
 

شعراش خیلی باحاله ! اگه بشه حتما چند تای دیگه هم براتون می نویسم .... کشفیات یک استاد هست و قاپیدن دوسی آن را ... !

 

   دیشب که آسمان را نوشیدم،

    فلس ستاره

                           در دهنم

                                    ماند.

   تا بامداد،

    انبوه واژه هایم برق می زد؛

   و ماه

             در گلوگاهم

                        می خواند.

( از اسماعیل خوئی )

 

نوشته شده توسط asal در 0:5 AM | | لینک به این مطلب
شنبه 20 اسفند1384
باز هم یه تکرار دیگه !!!

 

پشت میز کامپیوتر نشستم و هی از این بلاگ به اون بلاگ میرم ... انگاری که دنیای من شده فقط همین بلاگ ها ... و دوستایی خوبی که اینجا دارم ... یادم نیست که از کی اینجا نشستم ... ولی احتمالا خیلی وقته ... دلم بدجوری گرفته ... خیلی بد ...

الان اونقدر دلم له شده و آپاچی هستم که می تونم به زمین و زمان ناسزا بگم ...

 می تونم به همه قواعد و قوانین و عرف و شرع و ... توهین کنم و پشت پا بزنم بدون اینکه بعدا وجدان-درد بگیرم ...

 الان دقیقا همین الان می تونم خیلی از اون آدمایی رو که همیشه از خودشون و طرز فکرای ابلهانه شون متنفر بودم ولی هیچوقت نمی تونستم بهشون بگم رو بزنم ... بهشون ناسزا بگم و تو روشون وایستم و بگم که چقدر پست و حقیرند! ...

الان می تونم برم ته جهنم و از هیچ گناهی م نترسم و مثل آدمای پر رو سرم رو هم بالا بگیرم ...

 الان می تونم برم توی خیابون و برای همه قیافه بگیرم و شکلک در بیارم و  اگه کسی گیر داد یه سیلی خیلی محکم بخوابونم توی صورتش .... 

الان می تونم به هر کسی که بخواد با من حرف بزنه گیر بدم و اشکشو درآرم ...

الان می تونم از همه متنفر باشم ... حتی از خودم ...

الان می تونم خیلی پست بشم یا خیلی وحشی ....  

الان خیلی دلم گرفته ... ولی امشب یا فردا ... به خاطر همه این کارا کلی گریه می کنم ... نه بخاطر انجام دادنشون بلکه بخاطر اینکه دیگه شب یا فردا نمی تونم این کارا رو تکرار کنم ...

کاش بعضی از روزا و شبای زندگی رو می شد با یه پاک کن از مغزت پاک کنی و دیگه هیچ وقت یادشون نیفتی ...

عسل دلش خیلی گرفته برای همینه که اینقده چرت و پرت نوشته! ... بچه ها کاش می شد همدیگرو می تونستیم ببینیم ... کاش بیشتر از اینا بهتون دسترسی داشتم ... بیشتر از یه صفحه مجازی ... بیشتر از یه لینک و یه نظر و ....... کاش می دیدمتون ... کاش حداقل شماها بودید تا بهم قوت قلب می دادید ... کاش امیدوارم می کردید ... کاش از یه خدای خوب و مهربون، از یه خدای بزرگ و بخشنده  برام می گفتید ....

 کاش توی دنیای واقعی عسل بودید ...

 

نوشته شده توسط asal در 4:10 PM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 17 اسفند1384
تشكر از شما دوستاي گلم !!
 

سلام

این بار برای همه دوستای خوبم می نویسم برای تشکر ....! آخه می دونید توی بلاگ هر کدومتون که رفتم نتونستم چیزی بنویسم باز نمیشد نظرات ... بايد بگم كه توي بلاگ همه تون اومدم و مطالبتون رو خوندم ... الان هم براي همه تون به ترتيبي كه اومديد يه چيزايي مينويسم ....

سعيد بي نقدم ! ميدوني فكر ميكنم درست ميگي ولي نه اينكه ديگه هيچ كاري نتوني بكني ... حتي فكر ميكنم اينطوري خيلي بهتر ميشه  كه آدم خودشو درست كنه ... هرچند شايد افراد زيادي اين كارو نكنن ...

امين جان من توي دانشگاه هستم و نميتونم دانلود كنم ... ولي ترانه سياوش خيلي زيبا بود و كلي حال داد ... من خيلي خاطرات خوبي با ترانه هاي قديمي سياوش دارم ... من اصلا نه از برانكو خوشم مياد نه از هيچ مربي خارجيه ديگه ...

مرتضي با بلاگ باران دلتنگي : خيلي باحال بود شعرت ... ولي باران به نظر من هميشه رحمت هست ... اگه ميخواي كه بهش برسي چرا خودت هم نميري زير بارون ... خيلي باحال ميشه !!!

مريم عزيز دل عسل ! اولا كه واقعا خيلي خوشم مياد از ارتباطت با خدات ... آره راست ميگي تو هرجور كه بخواي ميتوني با خدات حرف بزني و صداش كني ... چون فقط خداي تو تنهاست ... پس هيچكسي حق نداره بهت بگه با خدات چطوري رفتار كني و از طرفي خداي هركسي اونقدر بزرگ و مهربون هست كه اصلا اين چيزا رو به دل نميگيره ... در ضمن من خودم خدا دارم ... احتياجي به خداي تو نيست!!!!!!!!!! (خه نشستي اينجا ميگي كه من به خداي تو چشم دارم !!!!!) مرسي از شعر و همدرديت ! تو كه خودت بيشتر به همدردي احتياج داري بشريت ..... ميدوني كاملا حست رو درك ميكنم .... بابا تو كه ديگه ميدوني منم خيلي وقتا اينجوري ميشم ... اين نيز بگذرد مثل هميشه ... فقط تو رو به خدا اينبار يه كم اون مواد موجود در سرتون رو به كار بگيريد احتمالا خوب مي باشد .... خيلي خ...ي ... معلومه چه غ...ي ميكني ؟؟؟؟

بلك كت عزيز احساس ميكنم كه شعرات زيادي ديگه غم انگيز شده! نميدونم تجربه داري يا نه ولي تنهايي خيلي بهتر از بودن كسي كنارت هست كه هميشه باعث زجرت بشه ... هميشه غمگين و ناراحت بشي از دستش ( البته منظورم غم عشقولانه نمي باشد! )

امير كيهان مطلبت تو رو هم خوندم و واقعا متاسفم از تصورات مردم بيگانه !!! يكي از آشناها ميخواست بياد ايران و ميگفت بچه هاش عزا گرفته بودن كه چطوري بياييم و اونجا ما ميميرم ... اونجا هيچي نيست ... ما نميتونيم سوار شتر بشيم ... و هزار تا فكراي احمقانه كه من واقعا نميدونم چي باعث اين تفكرات شده ؟ ! رفتارا و كاراي سران مملكت يا اقدامات سران بقيه كشورها ....

در آخر هم افشين با بلاگ راد ! دوست عزيزم كه خيلي وقته مياد سر ميزنه و تازه به روز كرده !  افشين جان خيلي شعر زيبايي بود ... اميدوارم كه اين دفعه ديگه مثل آدميزاد هم تو و هم طرفت،عشق بزنيد به بدن ...  ( ببخشيد كه اينطوري حرف زدم !!!‌ )

بازم مرسي .... بچه ها واقعا خوشحالم كه دوستاي خوبي مثل شما دارم .... همتون رو دوست دارم خيلي زياد و خيلي وابسته شدم به بلاگ و وابسته گي هاش ... !!!

 

نوشته شده توسط asal در 12:49 PM | | لینک به این مطلب
یکشنبه 14 اسفند1384
طلسم و جادو!!!

 

به قول معروف یه روزگاری سیریش بود حسابی ... با خودش فکر میکرد که کارش درسته! فکر میکرد خوب مگه چیه؟ باید همینطوری باشم دیگه!  موند ... موند و تحمل کرد چون فکر می کرد کاریه که هر کسی مثل اون انجام میده ... که هر کسی مثل اون باید! انجام بده!!  نمیدونست چرا .... اون که همیشه مخالف بود با این رفتارا و با اینطور کارا ... اون که هیچوقت نمی خواست تحمل کنه ... هیچوقت نمیخواست سیریش باشه ... اون که هیچوقت حوصله چرت و پرت های مردم رو نداشت و اهمیت نمیداد ... پس چی شده بود ... فکر کرد ... با خودش فکر کرد که نکنه طلسم شدم ... نکنه ورد خوندن برام ... نکنه جادوگر و فالگیر بختم رو بسته و .... بعد به خودش اومد و این بار سعی کرد منطقی فکر کنه ... فکر کرد ... منطقی ... دید که چشماشو بسته بوده ... دید که نمیدیده ... اونوقتا فکر میکرد که عاشقه! ... آره فکر می کرد که آخره عشق، خودشه و اون ... یادش اومد که چشماشو روی همه چی بسته بوده ... یادش اومد که همیشه به خودش میگفته اینا که چیزی نیست، من از بدتر رو هم میتونم درست کنم ... یادش اومد که همیشه خودشو دلداری میداده که عشق همه چی رو درست میکنه ... فکر میکرد زندگی یعنی عشق بدون اینکه فکر کنه به بقیه مسائل ...

ساعت ها، روزها، هفته ها و حتی ماه ها بود که با خودش فکر میکرد ... فکر میکرد ... دید که هنوزم میتونه روی پاش وایسه! ... یادش به STRONG ENOUGH افتاد ... بارها شنیده بودش مثل بقیه آهنگهایی که همیشه میشنید ...ولی حالا ... داشت میشنید ولی یه جور دیگه ... بلند شد ... کنار پنجره اطاقش وایساد و کوچه خالی از زندگی رو نگاه کرد .... بعد رفت کنار اون پنجره بزرگ که میشد همه چیز رو دید .... حرکت سریع ماشین ها ... عجله آدم ها برای رسیدن به سر کار و زندگی هاشون ... دید که اونجا زندگی رو میبینه ... تصمیم خودشو گرفت ... هرچند که براش خیلی سخت بود ... آخه یه روزگاری چه فکرایی با خودش کرده بود برای زندگیش! ... اشکاش سرازیر شد ... برای خودش گریه میکرد که چرا این بلا رو سر خودش آورده ... گریه میکرد که چرا اینقدر باید احمق بوده باشه .... خیلی فکر کرد .... و بعد بلند شد .... صدای زنگ موبایل همه وجودشو لرزوند ....

گوشی رو برداشت ... صداشو شنید ... پس چرا مثل اونروزا صدای قلبشو نمیشنید ... چرا هیجان زده نبود ... چرا صداش از خوشحالی نمیلرزید ؟؟؟؟

گفت که میخواد تموم شه! ... گفت که فکراشو کرده ... گفت که به درد همدیگه نمیخورن ... گفت که دیگه نمیتونه رو قولش حساب کنه چون دیگه بسشه دیدن نامردیها و  ....

همه حرفاشو زده بود ... گریه کرده بود ولی همه حرفاشو زده بود ... دیگه اینبار کوتاه نیومده بود ...

و حالا باز نشسته کنار پنجره و داره نگاه میکنه از شیشه بزرگی که انعکاس تصویرش هم اون تو هست ... خودشو میبینه و نمیدونه کی بهش زل زده .... فکر میکنه چیزی که مدتها باعث آزارش شده بود دیگه تموم شد .... نفس میکشه و دیگه روحش له نیست ولی میترسه  ... می ترسه که نکنه بازم تکرار شه همه اون روزگار ... متنفره از تکرار تاریخ ...

با خودش فکر میکنه ...   " نکنه بازم یه طلسم و جادوی دیگه گرفتارم کنه ...  "

 

نوشته شده توسط asal در 5:8 PM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 11 اسفند1384
سیب
 

نمیدونم چرا هوس سیب کردم .................. ( ویرایش: ۴/۱۰/۱۳۸۵ )

 

    تو نمی دانستی

   من به چه دلهره از باغچه همسایه

   سیب را دزدیدم

   باغبان ازپی من تند دوید

   سیب را دست تو دید

   غضب آلوده به من کرد نگاه

   سیب دندان زده از دست تو

   افتاد به خاک

   و تو رفتی و هنوز

   سال هاست که در گوش من

   آرام آرام

   خش خش گام تو تکرار کنان

   می دهد آزارم

   و من اندیشه کنان

   غرق این پندارم

   که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ...

 

( از حمید مصدق )

 

نوشته شده توسط asal در 11:58 PM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 10 اسفند1384
دوست من مریم!!!

 

گفته بگم چه جوریه! این لعنتی نمی دونه که چه بلایی سر آدم میاره با بعضی حرفاش!!!

نمی دونم، هیچوقت توصیفگر خوبی نبودم ... دوسی من سالهاست که با دلم آشناست ... شاید اون اولا فکر می کردم که اَه  اَه چه دختر لوسیه! چقدر خودشو می گیره! دلم می خواد یه بار حسابی حالشو بگیرم ... فکر کرده کیه که اینطوری رفتار می کنه ... فکر می کنه خیلی کار بلده دختره فضول می خواد همه کارا رو خودش بکنه ... اصلا خوشم نمیاد ازش ...

و حالا بعد از سال ها دوستی فهمیدم که دوست خوبی دارم خیلی خوب ... فهمیدم که آخر سنگ صبور بودن، آخر عشق و فداکاریه ... می دونی حاضره خیلی وقتا از خودش به خاطر بقیه بگذره، خیلی وقتا دیدم که به قول معروف شده سنگ زیرین آسیاب و صداش در نیومده! ... می تونه یه مدیر خیلی خوب باشه چون می دونه چطوری کارا رو ردیف کنه بدون اینکه آب تو دلت تکون بخوره! ... پره از ایده های بکر و فکرای تازه ... پره از شور جوانی و زندگی ... وقتی پیششم کلی حس جوونی م بیدار می شه ... خوب می دونی شاید بار اول که ببینیش کلی ذهنت یه وری شه ولی باهاش قاطی که بشی می فهمی که چقدر ساده و مهربونه ... نه اهل ریاست، نه تظاهر، نه تملق، نه هیچ چیز بده دیگه ای ....

اگه عاشق بشه روی هر لیلی رو کم می کنه! اگه بهت قول بده تا آخرش می مونه حتی اگه خیلی چیزا رو از دست بده! اگه ازش چیزی بخوای هر جوری شده سعی می کنه کارت رو درست کنه و روی تو رو زمین نندازه!

خوب می دونی دلم می خواد خیلی چیزای دیگه بنویسم ولی الان کلی له هستم و فقط همین ها یادم هست ... راستی عالی برای کنفرانس سر کلاس، مخصوصا که با هم بخواید ارائه بدید و اون کلی چرت و پرت سر هم کنه که استاد شاخش در بیاد ولی هیچی نتونه بگه چون می بینه طرف آخر اعتماد به نفس می باشد ....

مریم عزیزم همه این احمقانه هایم برای تو !!! سعی کن ببخشی اگه زیادی خوب ننوشتم آخه تو  که میدونی من چقدر تو نوشتن کم میارم می دونی نه؟ دلم می خواست واقعا می گم دلم می خواست که له می کردم هر کسی رو که اینطوری مثل این چند وقته اذیتت می کرد  ولی خوب فعلا به خاطر تو ساکت هستم و هیچی نمی گم !!!
از همه اینها گذشته همونطور که گفتی ... همه اون چیزایی که توی نظرت گفتی راست بوده ... همه اون چیزها هستیتو که دیگه منو نمی بینی نه؟؟؟؟ دوست دارم دیگه منو نزنیا 

 

نوشته شده توسط asal در 4:2 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 9 اسفند1384
خاطراتی که می مانند برای همیشه !

 

همیشه با خودم فکر می کنم موقعی که خدا منو می آفرید، هیچوقت با خودش فکر کرد که من چقدر گنجایش دارم برای له شدن؟ چقدر می تونم مشکلات رو تحمل کنم؟ چقدر می تونم خم شم تا زیر فشار و سختی های دیوونه کننده این روزگار بی رحم نشکنم؟ چقدر می تونم تحمل کنم و کفر نگم؟؟؟ چقدر می تونم به خاطر کارای بقیه خودمو نگه دارم و ایمانم رو حفظ کنم؟؟؟ و خیلی سوالای دیگه که می ترسم دیگه خدا هم نتونه تحمل کنه این گستاخی های منو .....

و می دونی بعضی وقتا اونقدر خبیث و پست می شم که به خدا هم ... همیشه گیج می شم از کاراش!! که چرا هیچ کاری نمی کنه اگه منو می بینه! اگه واقعا اون منو آفریده! اگه منو هم دوست داره! اگه منم براش مهم هستم ... اون وقته که به خودم می گم: آهای خانوم عصبانی! جدیدا چی شده؟ زمونه بی رحم شده یا مشکلاتت زیاد شده یا تو دیگه خیلی لوس و نازک نارنجی شدی که طاقت هیچ چیزی رو نداری؟  .....

و باز هم بی نتیجه با خودم فکر می کنم موقعی که خدا منو می آفرید ...

.................. ( ویرایش: ۴/۱۰/۱۳۸۵ )

و فردا روزی دیگر، شاید نه مثل دیروز ولی نه مثل بقیه روزها هم ... 

شاید فردا هم خاطره شود ...!

 

نوشته شده توسط asal در 11:56 PM | | لینک به این مطلب
دوشنبه 8 اسفند1384
خوشحالم!

 

می دونی بعضی وقتا با دوسی م تصمیم می گیریم که کلی مثبت بشیم. مثلا امروز ( مگه نگفتم که دوسی م اومده ؟ تقریبا دو روزه !!! ) امروز اومدیم دانشکده که کلی کارای عقب افتاده مون رو درست کنیم ... ولی نمی دونم چرا هروقت ما این تصمیم رو می گیریم ( دقیقا هروقت ) همه چیز خراب می شه! اگه از طرف ما نباشه، یا استاد نیستش یا دانشکده منفجر شده یا کامپیوتر له شده یا اینترنت قطع شده یا کلی مشکلات دیگه ... درست مثل امروز ...!

نمی دونم چرا هروقت که دوستام استرس و نگرانی دارند منم جو گیر می شم ! مثل قضیه ۲ شب پیش که انگار خودم تو دردسر افتاده بودم و ... واقعا خیلی بده که بعضی وقتا بعضی ها موبایل آدمو بگیرن و آدم تا کلی وقت تموم روحش له شده باشه که نکنه فلانی بزنگه! نکنه اون یکی اس. ام. اس. بده ... بهر حال اميدوارم كه من يكي بتونم يه هفته تحمل كنم كه كاملا بعيده!

الان هیچ حس شعرانی ندارم پس بهتره که هیچی ننویسم چون می ترسم حال همه گرفته شه!

خوشحالم که هستم و خوشحالم که خیلی ها هستن و تنهایی منو پر می کنن و خوشحالم که خيلي وقتا محرم اسرار و سنگ صبور خيلي ها مي شم و خوشحالم كه خوشحالم ...

 

نوشته شده توسط asal در 10:21 AM | | لینک به این مطلب
یکشنبه 7 اسفند1384
ناامیدم؟؟!!

 

نمی دونم چرا جدیدا شبا بی خوابی می زنه به سرم ... یاد قدیما روزای تابستون می افتم که انگاری مجبور بودیم، تا صبح بیدار می نشستیم ...  احساس جغد دارم !!!!!!!!

دلم می خواد که یه مسافرت خفن چند روزه برم تا از این حال و هوای لعنتی و خفه بیرون بیام ولی اصلا نمی شه !

دلم برای فرزانه کلی تنگ شده، خود دیوونه ش هم می گه که همینطوره !

الان کلی حس پساتت دارم ( این حس معمولا بعد از خباثت بروز می کنه!! )

نومیدانه دارم دنبال یه راه فرار می گردم، باید فرار کنم و الا ... نمی دونم چرا اینقدر ترسو شدم، می دونم که فرار کار ترسوهاست ولی دیگه نمی شه موند! دیگه راهی نمونده! همه راهها رو امتحان کردم! هیچکدوم فایده نداشته! دیگه مغزم خالی شده از سلولهای خاکستری!! از فکر و ایده های بکر قدیمی دیگه خبری نیست! فکر کنم دارم پیر می شم! شونه هام طاقت این همه سنگینی رو نداره! کاش اینقدر نامرد بودم که میذاشتم یه خورده شو هم یکی دیگه به دوش بگیره!!!!

می دانم، همیشه می گفتند که پایان شب سیه سپید است!  ولی نمی دانم چرا این شب ظلمانی نمی خواهد برود! انگاری که جایش خیلی عالی ست! دارد برای خودش شاهانه حکمرانی می کند! چنان قیافه حق به جانب و ترسناکی به خود گرفته و مرا چپ چپ نگاه می کند که حتی خودم هم گاهی می ترسم که از قلمروی دیدش که چنان بی انتها می نماید بیرون بیایم! تا به ناکجا ادامه دارد ظلماتش! می ترسم این حکمرانی مقتدرانه و شاهانه او تا بعد از مرگم هم ادامه یابد و من هیچگاه نتوانم آن سپیدی معروف را به چشم ببینم ... !

 

نوشته شده توسط asal در 0:13 AM | | لینک به این مطلب
جمعه 5 اسفند1384
روحم خباثت میخواد!!!

 

الان جمعه شده و من بی خوابی بد جوری زده به سرم ... اومدم توی این بلاگ عزیزم یه کم حرف بزنم ...

دارم آهنگ های قدیمی رو گوش میدم که همش برام کلی خاطره س ... با بعضی هاشون گریه کردم مثل اون روزا، با بعضی هاشون خندیدم مثل همون وقتا، به بعضی هاشون پوزخند زدم، با بعضی دیگه پایکوبی کردم و بعضی هاشون رو اصلا گوش ندادم، ترسیدم دلم خفه بشه !

.............. ( ویرایش: ۴/۱۰/۱۳۸۵ ) هنوز دوسی م نیومده و هنوز من با خودم و .............. ( ویرایش: ۴/۱۰/۱۳۸۵ ) چه خوبه آدم بعضی وقتا یاد جوونی هاش!!! بیفته و خاطرات خوب و بد ...

میدونید روحم کلی خبیث شده، خوب آخه کلی وقته بچه مثبت بودم دیگه دارم له میشم،آخه چقدر میتونم روح خبیثم رو پنهون کنم؟ یه کم زیادی خباثت میخوام ... کی پایه ست؟؟  

یه وقتی استاد عزیزی داشت در مورد خصوصیات اخلاقی یه ..... خوب  (شغل آینده مون دیگه!! ) حرف میزد  و کلی خصوصیات مثبت و انسانی گفت .... دیدیم که  آمازون زدگی، وحشی بودن، آپاچی و گانگستر و خبیث بودن جزء اونا نیست و ما باید کلا از رشته بیایم بیرون و بریم غرب بانک بزنیم !!!

چقدر خوبه آدم برای خلافکاری!!!!!!!! پایه داشته باشه و شریک جرم!!!!! آخه اینجوری یه کم در انسان اعتماد بنفس ایجاد میشه و بعدا میتونه بگه که تقصیر دوست ناباب بوده.... 

دلم کلی جوونی میخواد و دیوونه بازی!!!!

 

نوشته شده توسط asal در 0:49 AM | | لینک به این مطلب
دوشنبه 1 اسفند1384
دوسی م رفته !!!

 

کاش هیچوقت جدایی نبود، اصلا کاش هیچوقت دلبستگی نبود که بعدش بخوای له بشی بخاطر جدایی. خیلی له شدم و تنها .... تنهای تنها .... بی همه، بی دوستام، بی شیطونی هامون، بی روزمرگی، بی سرعت، بی تو، بی خودم ...

 

دیروز وقتیکه گفت واقعا حرفش جدیه و می خواد فردا صبح بره نمی دونم چرا یهو همه وجودم له شد، همه قلبم، همه خاطره هام، همه احساسم، همه چیز ...

فقط یه چیز داشتم بغضی که دلم نمی خواست جلو اون چشم سبز دیوونه ای که می شناسم، بشکنه !!! از ماشین که پیاده شدم دیگه نتونستم .... اون حلقه کدر که تو چشام خونه کرده بود و نمیذاشت هیچ جا رو ببینم کم کمک ناپدید شد و در عوض صورتم مثل بارون زده ها شد !!! از سر کوچه تا خونه ( که همیشه شاید ۵ دقیقه زمان میخواستم برای رسیدن ) فکر کنم ۲۰ دقیقه طول کشید ، نمی دونم چرا نمی خواستم برسم، می خواستم برگردم و برم یه جایی تا خفه م کنه دود سیگارای لعنتی !!!!

حالا حسابی تنها شدم، دوسی م رفته، فرزانه رفته، گروه آپاچی ها رفتن، من باید بمونم .............. ( ویرایش: ۴/۱۰/۱۳۸۵ )

 

.............. ( ویرایش: ۴/۱۰/۱۳۸۵ )

 

آغوشش را دوست دارم که به وسعت دشت هاست،

دستهایش را، که مرا در بر می گیرد به گرمی و مهربانی آفتاب بی هیچ منتی،

قلبش را که شلوغ نیست، که همیشه برایم جا دارد و لازم نیست به زور متوسل شوم،

نگاهش را که چنان سوزان بر من می تابد ...

و برای همه وجودش که سرشارم می کند از امید و زندگی .... ( asal )

 

.............. ( ویرایش: ۴/۱۰/۱۳۸۵ )

آخه یه چیزی اینجا توی این قفس سینه م داره منفجر میشه!!!! 

به دوسی م گفتم خوب که نمیخواد برای همیشه بره !!!!!! اونموقع فکر نمی کنم که مثل الان اینقدر محکم بتونم بایستم، اونموقع خیلی بد می شکنم!!!!

 

 

نوشته شده توسط asal در 4:28 PM | | لینک به این مطلب