مكان: مركز اينترنت دانشگاه
زمان: ۱۰:۲۴، ۲۹/۱۱/۱۳۸۴
با دوسي م نشستيم و مثلا قرار بوده كاراي علمي انجام بديم امروز ! آخه تو بگو بعد از ديدن اون نمرات ديگه آدم حس علمي و مثبت بودن مي تونه داشته باشه ؟؟ بابا من به خودمون افتخار مي كنم ! كي مي تونه اينجوري درساشو پاس كنه اونم با اونطور درس خوندن ما دو تا !!!!
مي فشرد قلبم را احساسي كه نمي دانم چيست؛ مي پرسم و نمي گويد؛ كيستي تو؟ ؛ سكوت تنها صدايي ست كه مي رسد به گوشم!
.............. ( ویرایش: ۴/۱۰/۱۳۸۵ )
و اكنون صداهايي مي شنوم ! ...
واااااااااااااااي خدا جونم!
چقدر خوبه كه بعد از كلي وقت بياي يه جايي كه پر از دوستاي خوبه نه؟ ببخشيد بچه ها بعدا به همتون سر ميزنم باشه؟؟؟
شب تيره و ره دراز و من حيران
فانوس گرفته او به راه من
بر شعله بي شكيب فانوسش
وحشت زده مي دود نگاه من
بر ما چه گذشت؟ كس چه مي داند
در بستر سبزه هاي تر دامان
گوئي كه لبش به گردنم آويخت
الماس هزار بوسه سوزان
بر ما چه گذشت؟ كس چه مي داند
من او شدم ... او خروش درياها
من بوته وحشي نيازي گرم
او زمزمه نسيم صحراها
من تشنه ميان بازوان او
همچون علفي ز شوق روئيدم
تا عطر شكوفه هاي لرزان را
در جام شب شكفته نوشيد
باران ستاره ريخت بر مويم
از شاخه تك درخت خاموشي
در بستر سبزه هاي تر دامان
من ماندم و شعله هاي آغوشي
مي ترسم از اين نسيم بي پروا
گر با تنم اينچنين درآويزد
ترسم كه ز پيكرم ميان جمع
عطر علف فشرده برخيزد!
( از فروغ فرخزاد )
نميدونم كه چي بگم كلي اتفاق افتاده . شايد بنويسمشون روزي!!!
و او خواهد رفت... می دانم، می بینم که میرود. می دانستم که بالاخره باید روزی بیاید که جدا شوم از او و جدا شود از من! می رود و دلم را با خود می برد تا به ناکجا! می رود و می روم به سوی سرنوشت، سرنوشت بی حساب، سرنوشت بی نشان!!
همیشه از ماندن متنفر بودم و متنفرم، می ترسم. از یکجا ایستادن وحشت دارم، به یاد مرداب می افتم! ولی همیشه این منم که باید بمانم، و این وحشت همیشگیم بماند با من، و بمانیم با هم تا کدام پیروز شویم.
همیشه دلم می خواست این من باشم که راهی شوم، من بروم، من نمانم.... اما هر بار، هر بار مثل بار پیش، مثل بار قبل از آن.... من ماندم....
کسی در دلم می گوید که نکند میترسی که بروی... اگر از ماندن می ترسی چرا هر بار می مانی؟ چرا راهی نمی شوی... برو ... اگر شده خیلی چیزها را از دست بدهی! اگر شده وحشت راه با تو باشد! باید بروی.... وحشت راه را همسفری پر خواهد کرد! اما در ایستادن چه؟ منتظر چه کسی هستی که کوله بارت هنوز هم آنجا افتاده ؟ خسته نشده ای از انتظار ؟ بس کن... چهره در هم نکن... کوله بارت را یادت نرود که ببری... کم ولی به جا، با فکر، انتخاب کن چیزهایی که می بری.... انتخاب...
و من اینجا مانده ام و فکر می کنم....
“ asal ”
چون به نماز می ایستی
بلند تر می نمایی
چون به نماز می ایستی
تمام خود را به خدا می سپاری
و من تمام تو را نماز می برم
شگفت بت پرستا که منم!
( شاعر: ناشناس! )
.............. ( ویرایش: ۴/۱۰/۱۳۸۵ )
دلتنگي هاي آدمي را
باد ترانه اي مي خواند
روياهايش را
آسمان پرستاره
ناديده مي گيرد.
هر دانه برفي و اشكي
نريخته، مي ماند
سكوت، سرشار از
سخنان ناگفته است
از حركات ناكرده
اعتراف به عشق هاي نهان
و شگفتي هاي بر زبان نيامده
در اين سكوت، حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو
و من...
كتي ( انگيزه وحشي ) از تهران اومده. الان توي سايت هستيم و مثلا داريم كاراي علمي انجام ميديم.
دفتر خاطرات معروف هم پيشمونه و داشتيم اون تكه شيشه اي رو پيدا ميكرديم كه چسبونده بوديم به دفتر ..آخه شيشه روي سر يكي از پسراي كلاسمون خورد شده بود و چون اون آقا هم كلي جريانات داشت ما يه تكه از شيشه رو برداشتيم ( سر كلاس بوديم سال ۴ كارشناسي... و كلي محو فرمايشات استاد در عالم خواب! آقاي ظ... معروف! كنار پنجره نشسته بود و باد ميومد يهو يه صداي خيلي بلند و كرختي و گچ شدن رنگش ... ! همين ديگه)
كلي اغذيه و قاشق و چنگال و دستمال و.... همه اينا مربوط ميشه به اماكني كه همه آپاچي ها با هم ميرفتن و الان فقط يه خاطره ست ... و خاطراتي شيرين ... ولي نميدونم چرا هر بار كه دور هم جمع ميشيم و پاي اين دفتر وسط مياد يه چيزايي تو چشممون برق ميزنه و يه چيزي تو گلومون خفه مون ميكنه....
از دیشب کلی بدبیاری داشتی! صبح هم بدبیاری جدید! و بعد میری که امتحان بدی... و طبق معمول گند میزنی ولی باز طبق معمول زیاد ناراحت نمیشی، اونقدر بد آوردی که اینا هیچه! سایتت درست نشده، رو اینترنت کار نمیکنه، فلاپیت منفجره و کار نمیکنه!!!! و بعد استاد میگه حتما باید سایتت رو بعد از امتحان تحویل بدی.... یه دوست خوب داری که میاد با تو تا بری کافی نت و کارت رو درست کنی.... بازم بد شانسی کافی نت اولی پره ! دومی هم همینطور ولی مثل اینکه خانومه دلش برات میسوزه (آخه خیلی قیافتو مظلوم گرفتی!) میگه خوب ۲ ثانیه صبر کن و مجبوری حدود ۱۰ دقیقه معطل شی! کاش از اول میرفتی یه جای دیگه!!! بعدش که فلاپیتو میذاری تو فلاپی درایو میبینی یهو غیب شد! چی شد؟ هیچی! فلاپیتو خورد؟؟ آره خورد. ای خدا! ای شانس و اقبال! فلاپی درایو نداشت همین!! و ما با کمک یه آقای مهربان با موچین ِ
دوسیم... درش آوردیم و .... خلاصه بعدش سر ۴راه پلیس گیر داد و .....
بعدشم برای اینکه خوش شانسی بزرگ روزمون اتفاق بیفته تصادف کردیم!!! با یک عدد موتورسوار و کلی خون آلود شد اما زنده موند ... و کلی تجمع مردمی، گریه دوسی که معلوم نبود چرا میگریه!! و پلیس و بیمارستان و .... بقیه کارا.
میدونی تنها خوبی که داشت این بود که دم در دانشکده تصادف کردیم و استاد هم چون دلش برامون سوخت گفت که امروز ازتون امتحان نمیگیرم!!! فکر کنم دوسیم هم اشک شوق میریخت ...!!!
داغی قهوه به داغی عشق
سیاهی قهوه به سیاهی شب
تلخی قهوه به تلخی جدایی
این متنی هست که پشت منوی کافی شاپ ... نوشته شده. دیروز اونجا بودیم و وقتی وارد شدیم فکر کردیم کودکستان شده! کلی دوست پسر و دوست دخترای کوچولو و ... و وقتی ما رو دیدن انگاری بچه ها کلی هیجان زده شدن! و کلی از خودشون نگاه متصاعد کردن! و ما دو تا کلی افسرده شدیم که چرا اومدیم مهد کودک! من با دوسی م بودم فکر بد ممنوع!!!
ولی عجب کافی شاپی هست. منو دوسیم خودمون کشفش کردیم. کلی دکورای مهربون و خوشگل داره.
راستی چه احساسی بهت دست میده اگه قرار باشه دو روز دیگه یه سایت طراحی کنی و بدی به استاد و بعد از کلی نوشتن یهو ببینی همش منفجر شده و دیگه هیچ چیزی نیست و حتی یادت نباشه که چی نوشته بودی تا دوباره بنویسی! احساس بدیه ولی ... این نیز بگذرد!
اين دفعه رو مطمئنيم كه كارمون تمومه و حتما مي افتيم!!! نترس از امتحان، نه جايي ديگه!! كتاب 80000 صفحه اي و ما هنوز اندر خم يك برگه ايم! مثلا الان اومديم با استاد گرام!!!!! صحبت بداريم شايد رحم به دلشان بيايد و ما را بپاسن!!! ولي مطمئنيم كه ديگه اين دفعه حتما بايد به خودمون افتخار كنيم كه بالاخره حدسمون درست از آب دراومد! و .... اي خدا آخه چرا بعضي از همكلاسي ها اينقدر نامهربونند؟! آخه چرا اينجوريند؟ مخصوصا كه از جنس معروف باشن!!!! نمي دونم چرا استرس ندارم ولي آلان امتحان دارم احتمالا پيشرفت كردم. بهتره برم تا استاد نيومده و نفهميده داريم كاراي غير علمي ميكنيم!
دیگر برای دیدن او نیست، این که من
این راه صعب را همه شب تا به صبحدم
بر جان خویشتن
هموار می کنم.
او مرده است،
او مرده است در من و دیگر وجود او
از یاد رفته است.
در من تمام آنهمه شب ها و روزها،
بر باد رفته است.
اینک،
من با عصای پیری خود در دست
بر جان خود تمامی این راه سخت را،
هموار می کنم.
اما برای دیدن او؟!
ــ هرگز!
من از مزار عهد جوانی خویشتن،
دیدار می کنم.
***
رفتم،
دیدم،
سیماب صبحگاهی،
از قله بلندترین کو ها
فرو می ریخت
(از حمید مصدق )
بالاخره اون امتحان معروف رو داديم. الان هم با بچه ها توي سايت هستيم! من مثل دانشجوهايي كه خيلي درس خون هستن و همه چيز رو بلدن اولين نفر برگه رو دادم! آخه مي دونيد ديگه كم كم ياد گرفتم كه براي درسا زياد شور نزنم و استرس نگيرم...
هميشه تا 2 ثانيه مونده به امتحان در حال خوندن بودم يعني ديگه استاده بهم ميگفت كه خانوم شما اون جزوه ت رو بذار كنار و من با حسرت مي نگريستمش كه كاش بيشتر ميخوندمت!!!
ولي امروز 2 ساعت مونده بود كه جزوه ها رو هم خوندم ولي كتاب رو نخونده بودم. دوسي م گفت كه چرا كتاب رو نميخوني؟ گفتم بي خيال من كه الان نمي فهممش اگه بخونم بدتر قاطي مي كنم. سر جلسه هم اصلا استرس نداشتم هرچي تونستم كامل جواب دادم و بقيه رو هم نامطمئن!!! همييييين ديگه! كلي هم شانس آوردم كه بعضي سوالاتي رو كه " M.D " جواب داده بودم درست در اومده!!!
حسابی بی خیال هرچی درس و دانشگاه هست شدم بی خیال بچه مثبت بودن! مثل اینکه آقا افشین هم گفته که : کلاس ملاسو بی خیال، لیسانس میسانسو بی خیال ...... ( بی خیال بقیه اش )
راست میگه ( کی؟ نمیدونم! ) : سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش!!!!
دعا کنید که این امتحانا تموم شن تا یه استراحت حسابی داشته باشیم!!!![]()
وااااااااااااااااااااااااااااااای قربون خدام برم کلللللللللللللللللیییییییییییییییییی باحاله این برف باریدن! من عاشق بارش هستم! عاشق باران و برف! عاشق هرچیزی که از بالا و از پیش خدام میاد!!!
وای خدایا! من نمی دونم ما چطوری ارشد قبول شدیم! آخه ما آخر درس و امتحان و تلاش و فعالیت و مقاله و پایان نامه و موضوع و .... هستیم! جمعه رفتم خونه دوسی عزیزم تا مثلا درس بخونیم چون که خونه کلی مهمون داشتیم! خلاصه ما شروع کردیم به خوندن و خوندن و ... شب فهمیدیم که ۳۰ صفحه بیشتر نخوندیم اونا هم اسلاید بوده!!!! بله دیگه کلی به خودمون افتخار کردیم و خودمونو تحویل گرفتیم ( البته جزئیات این مهمونی احتمالا نباید هیچ جایی لو بره اگه آلزایمر عزیز و محترم اجازه بده !!! )
کلی تو مهمونی خندیدیم ولی کلی دلم گرفته بود و میدونم که دوسیم هم همینطور بود ولی هیچکدوم نه گریه کردیم، نه بغض، نه... فقط یه کم حرف زدیم تا شاید راحت شیم ولی آخه چی میگی مگه میشه این همه بدبختی با حرف... ولی بازم بی خیال ما اینجوری راحتیم!!!
میدونی دوسی که:
به باد سست نهاد، اعتماد شاید کرد
به یار سست نهاد،
اعتماد؟
ای فریاد
اومدی اینجا کلی برام خوشکل نوشتی و آلان یه چیزی تو گلوم گیر کرده و داره خفه م میکنه این لعنتی دیگه چی از جونم میخواد؟!
کم کمک باز میخواد دم از رفتن بزنه اینو میتونم تو چشماش بخونم آخه اگه اونم نباشه اونوقت چی میشم من؟ چی میمونه از روحم!
کدام خانه
کدام آشیانه
صد افسوس
که بی تو شهر پر از آیه های تنهایی ست!!
دوسی نازم کجایی الان که یه کم دیگه دلداریم بدی؟ کجایی تا بازم با هم حرف بزنیم و من ....؟ لعنت به هرچی امتحان و درس و دانشگاهه! کی میشه این لعنتیا اجازه بدن ما یه کم هم برای خودمون باشیم!
بیا، بیا برویم
کجاست نغمه عشق و نسیم آزادی
در این کویر نبینم نشان آبادی
ـــ نشان شادی
دلم گرفت از این شیوه های شدادی
بیا، بیا برویم
خوشا که رستن و رفتن
ـــ به سوی آزادی
اجازه نمی دن! آره گومپول من! دیگه ما رو راحت نمی ذارن تا بازم بچه باشیم! نمی ذارن که شیطنت کنیم، نمی ذارن بخندیم از ته دل، نمی ذارن قهقهه بزنیم... آخه دیگه بزرگ شدیم، دیگه زشته این بچه بازیا، زشته بلند خندیدن، دیگه باید همیشه حواسمون باشه که مردم چی میگن و چی توقع دارن!!! حالم از همه مردم بهم میخوره از همه اونایی که نمی ذارن بازم بچه باشیم!! مگه چی بود تو بچگیمون؟ دروغ فقط برای در کنار هم بودن! خیانت؟؟؟؟ یعنی چی؟ دوست داشتن؟ من همه رو دوست دارم اندازه همه انگشتام!!! خدا؟ خیلی دوستش دارم چون به من همه چی داده! درس؟ وای نه میخوام خونه بمونم پیش مامانم!!! قهر؟ آخه میگه من تو رو دوست ندارم دیگه!! عشق؟ چی؟ نمی دونم! آخه هنوز خانم معلم درس نداده اینو!!!
من از هجوم هجاهای عشق می ترسم
امید بی ثمری خانه در دلم کرده ست
به دشت و باغ و بیابان
به برگ برگ درختان،
و روح سبز گیاهان
گر از کمند تو دل رست
دوباره آورم ایمان
ــ که عشق بیهوده ست!
یعنی تموم میشه؟ مثل کابوس میمونه گومپولم!
دوباره با تو نشستن
ـــ دوباره آزادی؟
مگر به خواب ببینم،
ـــ شبی بدین شادی
( برای مریم نازم گومپول خود خود خودم!!! )

