تبليغاتX
روزمرگی های یک آپاچی
چهارشنبه 28 دی1384
بعضی از جدایی ها اینطوریه!!!
 

 ترا صدا کردم

  تو عطر بودی و نور

  تو نور بودی و عطر گریز رنگ خیال

  درون دیده من ابر بود و باران بود

  صدای سوت ترن

                  صوت سوکواران بود

  ز پشت پرده باران

  ترا نمی دیدم

  ترا٬ که می رفتی

  مرا نمی دیدی

  مرا٬ که می ماندم

  میان ماندن و 

                    رفتن

  حصار فاصله

                      فرسنگ های سنگی بود

  غروب غمزدگی

                 سایه های دلتنگی

 

  ترا صدا کردم

  تو رفتی و گل و ریحان ترا صدا کردند

  و برگ برگ درختان

                     ترا صدا کردند

  صدای برگ درختان

                  ـــ صدای گل ها را

  سرشک دیده من ناله تمنا را٬

  نه دیدی و نه شنیدی

                ـــ ترن ترا می برد

       ـــ ترن ترا به تب و تاب تا کجا می برد؟

  و من

  حصار فاصله فرسنگ های آهن را

  غروب غمزده در لحظه های رفتن را نظاره می کردم!

( از حمید مصدق )

   ( برای علی کوچیکه!!! )

 

نوشته شده توسط asal در 3:15 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 27 دی1384
جرم عاشقي!
 

   كاش دزدان عاشقي را از وجودم مي ربودند   

                                  تا دگر محتاج چشمان سياه او نباشم

   آن كسي كه سالها در دام چشمانش مرا افكنده بود

   ديدمش كه عشق را آلوده كرد

         او تمام هستي ام را محو يك عشق معما گونه كرد

   جرم من اين بود، تنها يك نگاه

                  با مجازاتي چنين سنگين و سخت

                              يك جدايي، واژه اي تلخ

   اين تناسب در كدامين جاي دنيا بوده است؟

     گر كه تنها عاشقي جرم من است

                دوست دارم كه من، مجرمترين انسان اين دنيا شوم!!!

   ( شاعر: ناشناس! )

 

نوشته شده توسط asal در 5:46 PM | | لینک به این مطلب
دوشنبه 26 دی1384
دلها هم گاهی لک می زنند!!!

 

امروز هم دیگه داره به وسطاش نزدیک میشه و مثل بقیه روزها تموم میشه! همشون بالاخره تموم میشن و همه فرداها یه روزی میشن دیروز و شاید غصه هات اینجور یه روز تموم شه ولی چقدر در گذرشون با هم فرق دارن! آبستن حوادث کوچیک و بزرگ، خوشی ها و ناخوشی هایی هستن که بعضی وقتا حتی نمیدونی از کجا اومدن، چه جوری اومدن، چرا اومدن و چرا نمی خوان دست از سر زندگیت بردارن!!

دلم لک زده برای دوره کارشناسی و گروه باحال سرخپوستی مون ( یا همون آپاچی های معروف ) کاش هیچوقت تموم نمی شد ...!

دلم لک زده برای شیطنت های گروهی مون! بدون اینکه کسی بخواد بگه دیگه بزرگ شدی زشته!

دلم لک زده برا اون روزایی که کشیک میدادیم تا آقاهه که صاحب اون ماشین معروفه نیاد و ما ماشینشو پنچر کنیم! اون روزی که اومدیم ترقه بترکونیم و کسی نفهمه گذاشتیم تو یه لوله بزرگ و صداش تا دانشکده کشاورزی رفت! اون موقعی که تو یه کل کل با یکی از پسرا، سوتشرتش رو یواشکی برداشتیم (دزدیدیم در حقیقت ) و بعد تو یه جعبه کادو پیچی شده سپردیم به کتابخونه و یه اعلامیه هم زدیم به بورد که آقا هرچه سریعتر برید کخ که کارتون دارن! و اون آقاهه تو اون سرما و بارون و برف له شده رفته بود خونه و سرما خورده بود! ( آخه تقصیر خودش بود، خودش کل کل رو شروع کرد! ) برای اون روزی که یه آگهی تبریک برای یه آقای باکلاس نوشتیم که انتصاب شایسته شما رو به ریاست بخش ... دانشگاه مراغه تبریک می گوئیم ( اصلا مراغه دانشگاه نداشت! ) و بعد هم با بریده روزنامه براش نامه نوشتیم و اون هم فهمید که تو بخش فقط ما از این کارا میکنیم و کلی چیزای دیگه... کافی شاپ ها! دفترچه خاطرات جمعی مون و ....

دلم برای همشون تنگ شده! چرا اینقدر زود تموم شدید؟؟!!

 

نوشته شده توسط asal در 2:9 PM | | لینک به این مطلب
یکشنبه 25 دی1384
اینو نمیدونم!!!

 

امروزم مثل روزای دیگه داره تموم میشه شایدم کلی بدتر ولی بهر حال هرچی بود تموم شد...

امروز کلی با دوسیم نقشه شیطانی کشیدیم که یه خانوم رو سر کار بذاریم. ما میتونیم!!!!!

تا حالا امتحان کردی که چه خوبه با یه دوست درد و دل کنی؟ خیلی راحت میشی مخصوصا که کلی درگیر ماجرا بودی و دوسیت مثل یه خواهر باهات صحبت میکنه! قربون دوسی خوبم!

ولی هنوز له هستم!

کاش میمردید ای دقایق وحشت و اضطراب!  کاش بر مزارت می گریستم ای بی رحم روزگار! کاش نمیدیدمت ای نفرین شده سرنوشت!!!

 

نوشته شده توسط asal در 5:14 PM | | لینک به این مطلب
شنبه 24 دی1384
روزهای عمر

 

امروز بالاخره بعد از 8000 سال با دوسیم رفتیم بیرون البته فقط یه دور کوچولو زدیم چون کار داشتیم ولی کلی چسبید آخه کلی وقت بود اون نوار خاطره انگیز رو گوش نداده بودیم و سرعت هم داشت کم کمک از کله هردومون می پرید. خلاصه طبق معمول یه ماشین دست فرمون نشون داد و ما هم خواستیم تلافی کنیم ولی آخه ماشین اون خیلی خفن بود... خودمونو نشون دادیم اما نه اونطوری که باید... بعدشم بی خیالشون شدیم...! یاد اون روزی افتادم که یه 2 نفر با 206 ازمون خواستن که بریم سوار ماشینشون شیم و با هم یه دوری بزنیم. ما هم که اصلا حوصله این مسخره بازیا رو نداشتیم همیشه فقط حال پسرا رو میگرفتیم ( آخه بیشتر پسرا میترسیدن از سرعت و کورس گذاشتن شاید هم ماشین مال باباشون بود... ) خلاصه به اون هم گفتیم که نه ما فقط تو کار سرعتیم اگه هستی بیا و بیا به هم دست فرمون نشون بدیم و قرار شد این کارو کنیم. ماشین اونا پشت سر ماشین ما بود ما هم اومدیم راه بیفتیم و دست فرمون نشون بدیم!!!!!! که دوسی من دنده عقب گرفت و کوبوند به ماشین عزیزشون!.... خلاصه ما هم اینطوری دست فرمون نشون دادیم اونم چه جورش!!!!! ولی بعد دیدیم که بابا خیلی هم چیز نیستن... یعنی اهل سرعت نیستن ما یه کم که جلو میرفتیم باید 8 ساعت می ایستادیم تا تشریف بیارن ... ولی هنوزم دلم تنگه خیلی زیاد... و نگرانم و ناراحت چرا که شاید به زودی عزیزی از پیشم کوچ کند برای همیشه!!!!

عجب روزهایی ست این روزها و عجب طغیانگر و بی رحم است این روزگار که به یکباره بر سرت فرو میریزد همه ناراحتی های دنیا و آوار مصیبت را.

 

نوشته شده توسط asal در 1:25 PM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 22 دی1384
یکی گم شده!!!

 

نمی دونم جدیدا چرا اینقدر دلم میگیره!!! دلم میخواد همه چی زود بگذره و بره و یه سال دیگه بیاد و احتمالا اونموقع هم همین نظرو دارم که زود تر بره ولی این روزا بدجوری داره منو دیوونه میکنه!!! انگاری یه نفر تو دلم گم شده ولی هرچی میگردم ببینم کیه پیداش نمی کنم شاید دل خودم گم شده و دارم دنبالش میگردم ولی خوب چرا پس نیستش کجا رفته؟

ترا که می رفتی / مرا نمی دیدی / مرا که می ماندم / میان ماندن و رفتن حصار فاصله سنگ فرشهای سنگی بود......     فقط همینش یادم بود از مصدق عزیزم که شعراشو خیلی دوست دارم.

من میرم ببینم میتونم این شیطونو پیداش کنم یا نه؟ اگه شما هم دیدیدش حتما خبرم کنید میترسم گول بخوره یا بدزدنش....

نوشته شده توسط asal در 11:39 AM | | لینک به این مطلب
شنبه 17 دی1384
دوستایی که همیشه دوست می مونن!!!!

 

می دونی بعضی وقتا کلی به خودم افتخار می کنم و مطمئنم که بقیه به من حسودیشون میشه!!! اونم موقعیه که آدم کلی دوستای خوب داره که هیچ وقت هیچوقت و تو هیچ جا و کاری تو رو تنها نمی ذارن. موقعیه که کلی خوشحالی و دلت می خواد یکی باشه که بتونی بهش بگی چرا خوشحالی و اون از خوشحالی تو شاد بشه... باورت میشه از شادی تو شاد میشه باور کن...  موقعیه که دلت کلی له شده و داری خفه میشی داری منفجر میشی داری از دلتنگی و غصه دق می کنی اونموقع آدمایی رو میبینی که بی خیالت می شن و میگن بی خیال! به من چه ربطی داره خودم کلی غصه دارم و...!  ولی همونجا و همونموقع دوستایی داری که به خاطر تو هر کاری میکنن! غصه می خورن چون تو غصه می خوری... له میشن چون تو له شدی! گریه می کنن با گریه هات و خلاصه مرهمی میشن برات و تو رو هرجوری که هست از اون دلتنگی هات در میارن و ....

می دونی خوشبختم و خوشحال چون هیچوقت از انتخاب دوستام پشیمون نمی شم و اینو مطمئنم....

خوشبختم و خوشحال چون دوستای واقعی دارم دوستایی که همیشه با من هستن و هیچوقت هم تنهام نمی ذارن ....

دوستای گلم دوستای نازم دوستتون دارم هرچه قدر که قلبم جا داشته باشه تا آخرش ...!!!!

 

نوشته شده توسط asal در 12:57 PM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 15 دی1384
کلی دعوا !!!!

 

وای خدایا !!! چه بده که آدما با هم دعوا میکنن ! آدم احساس حقارت میکنه.

شب تو ملاصدرا کار داشتم با آبجی بودم یهو صدای دعوا و حرفای بد شنیدیم. من که همیشه از دعوا میترسم و فرار میکنم وایسادم ببینم چه خبره ! آخه چند تا خانوم و یه آقا با هم دعوا میکردن. آقاهه با یه خانوم سوار ماشین بودن و چند تا دختر هم می خواستن از خیابون رد شن و آقاهه مثله اینکه نزدیک بوده بزنه بهشون و شاید دخترا هم یه چیزی گفتن که ..... خلاصه گیس و گیس کشونی راه انداخته بودن که نگو...!!! آخره کار هم دختره کمربندشو درآورده بود نمی دونم می خواست چیکار کنه...

واقعا آدم به خاطر این چیزا کلی متاسف میشه! آخه نمی دونید چه حرفای بدی به هم میزدن خیلی بد....

اینم از بیرون اومدن شب جمعه بعد از کلی سال و مثلا تفریح کردن ... امان اماااااااااااااان!!!!!!

 

نوشته شده توسط asal در 8:19 PM | | لینک به این مطلب
دوشنبه 12 دی1384
حال و ضد حال!!!!
 

امروز داشتیم با دوسی جونم مثلا ناهار می فرمودیم..!!! به این موضوع خیلی معتقدما ... بهش گفتم ( چیزی که همیشه بهش می گم ) چقدر خوبه که آدم معده داره و از اون مهمتر چقدر خوبه که این معده عزیز خیلی وقتا گرسنه باشه و تو هم هی هی بخوری و کلی لذت ببری و خدا رو شکر کنی مگه نه؟؟؟

چقدر بده که آدم بعد از یه مدت بی ماشین شه اونم بعد از اینکه به ماشین و کورس انداختن و سرعت معتاد شده باشه !!! چقدر حال آدم گرفته تر میشه مخصوصا که  نمی تونه هیچ کاری کنه چون که اون ماشین مال خودش نیست مال دوستشه و فقط آدم نقشش نقشه خوندن باشه یعنی در حقیقت نقشه شهر باشه!!!!!  ای اماااااااااان  از دست بعضیااااااااا

یعنی هیچ ربطی به هم ندارند این دو تا موضوع؟؟؟

 

نوشته شده توسط asal در 5:22 PM | | لینک به این مطلب
یکشنبه 11 دی1384
تازه شروع کردم ولی کلی دلم گرفته!!!

 

حتی نمیدونم چطوری شروع کنم ...؟ سلام که حتما ولی آخه بعدش چی؟؟؟

دلم می خواست همیشه بچه می موندم ... دنیای بچه ها رو که می بینم دلم کلی له میشه ....

من یه جعبه جوونی دارم که کلی چیزایی که اونموقع ها برام با ارزش بود رو نگه می داشتم. چند وقت پیش هوس کردم یه سری بهش بزنم. بالاخره تونستم پیداش کنم و کلی هیجان زده شدم( البته ناگفته نماند که مامان عزیز ۸۰۰ تا جیغ فرمود که چرا همه جارو منفجر کردم ( یعنی بهم ریختم )! ولی وقتی هیجان منو دید با جعبه ام کلی قیافه مهربون به خود گرفت و منو نصیحت کرد که دیگه بزرگ شدم این کارا چیه؟؟؟!!! )

میدونید اگه دست خودم بود هیچ وقت بزرگ نمی شدم ولی دست یه مهربون قویتره نه من!!! آخه کلی چیزای مسخره پیدا کردم توش و کلی حواسم بود که یهو کسی نبیندشون و منو مسخره کنه که بابا آخه اینا چیه تو جمع می کنی!! ولی اون موقع عزیزترین چیزای من بودن....

آخه چرا ما باید بزرگ شیم با این همه بدبختی ....

راستی سال نو میلادی هم مبارک. دیشب هم برف اومد.... زیبا بود زیبا...

 

نوشته شده توسط asal در 11:27 AM | | لینک به این مطلب