تبليغاتX
روزمرگی های یک آپاچی
شنبه 3 مرداد1388
دوستت دارم...!
 

 

دوستت دارم را

من K.SH ترین چیز جهان یافته ام...!

 

 

نوشته شده توسط asal در 9:26 AM | | لینک به این مطلب
جمعه 13 دی1387
همخونه
 

 - تو نمي توني از من دل بكني... نمي توني بدون من زندگي كني... مي دوني چرا؟ چون برا من يه خونه تو قلبت ساختي و منو گذاشتي اونجا... وجدانت هم اجازه نمي ده بندازيم بيرون...!

* آره راست مي گي وجدانم اجازه نمي ده بذارم تو اين سرما بي خونه بموني ولي... يه ذره وسايلتو جمع و جور تر كن چون ممكنه به زودي يه همخونه برات پيدا شه...

نوشته شده توسط asal در 10:36 AM | | لینک به این مطلب
شنبه 2 شهریور1387
روزمرگی
 

روزمرگی... روزمرگی... روزمرگی...

این روزها همه چیز همین است...

حرف هم که می زنم، روزمرگی قی می کنم...

 

نوشته شده توسط asal در 10:18 PM | | لینک به این مطلب
جمعه 25 مرداد1387
کاش کمی خاصیت داشتیم...!

 

نمی دونم از کجا دزدیدم...!!!

 

من و تو آدمهاي خوبي هستيم.

همين...

كاش به اين خوبي نبوديم و يه كمي خاصيت داشتيم!

  

  (افــــــرا، يا روز ميگذرد ــ بهرام بيضايي)

 

 

T.N: بعد از این همه وقت... دلم دچار تنگی شده برات...!!!!

این نیز بگذرد... ای جانم...

 

 

نوشته شده توسط asal در 9:34 PM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 26 تیر1387
For The FirsT Time

 

These days when I say I hate you Dear… I mean that I really hate… I feel this feeling dear…

So when I tell you I hate you, Believe it because I tell you the truth for the first time… Believe…!!!!

For the first time Dear…!

نوشته شده توسط asal در 6:26 PM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 20 تیر1387
دوست یابی..!!!

 

پسري موجود مي باشد با قد و وزن مناسب- داراي چشم و گوش هاي سالم، بيني، دهان و غيره هم دارد به سلامتي...! اخلاقات گند سایر مردها، اسب شدن هاي هر از گاهي و غیره را نيز شامل مي باشد...! داراي مدرك تحصيلي كارشناسي ارشد در رشته جريانات برّاق (داراي برق) هم هست...! (و بالطبع کلی هم پول- دار می باشد) پسر خوبي ست...!!! فقط كمي داراي بي عرضگي مي باشد در مورد دوست يابي...!

دختري خوش بر، خوش رو، خوش خو و داراي خوش هاي ديگر مورد نياز است...

متمايلان تماس حاصل فرمايند...!

 

T.N: به دلیل خوش اشتهایی دستور فرمودند که ترجیحاً خانه ای در غرب یا شمال غرب پایتخت داشته باشد (یا باشند)...!

 

نوشته شده توسط asal در 10:51 PM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 19 تیر1387
طناب دار مرا می بافند...!
 

....

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم

و این جهان به لانه ي ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست

که همچنان که تو را می بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند...

 

"فروغ"

نوشته شده توسط asal در 10:45 AM | | لینک به این مطلب
یکشنبه 16 تیر1387
K.SH
 

روحم حسابی به گ.ا رفته... دلتنگ شعرهای عاشقانه ات هستم... انگار که شاید برای کسی مهم باشی...

روح دار هم بشوم شاید...!!!

نوشته شده توسط asal در 10:2 PM | | لینک به این مطلب
شنبه 25 خرداد1387
SHE, is Important
 

!... She or She or the other She? Oh God I can’t decide -

 * No Difference dear friend…! The Important Matter (thank God Of Course!) is that All of Them is SHE…!

-...!

 

نوشته شده توسط asal در 4:13 PM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 23 خرداد1387
احوالات یک دانشجوی در حال اخراج...!

 

 

"خدا خود عاشق دیوانه ایست که برای یک بوسه می میرد..."

 

 

 

Soft Ware    !!!

اون همه مطالب علمی لعنتی رو با هزار بیچارگی و خ.م. گیر بیاری و از طریق ایمیلت بالاخره بریزی تو سیستم منهدمت اونوقت... ببینی سیستم عوضیت نمی تونه PDF بنوشه...!

 ShIt

 

 

    

   ...My Brain  

تو می تونی... الان حسم خیلی نوشتنه ها... اگه ننویسم منفجر می شیا...!!!

حداقل یه کلمه بگو ادامه ش با خودم... هی پاشو...

لعنت به تو که هر وقت می خوام یه چیزی بنویسم خوابت میاد....

 

 

نوشته شده توسط asal در 11:32 PM | | لینک به این مطلب
یکشنبه 19 خرداد1387
این پست کاملاً جدی می باشد...

 

۱.

کسی اینجا پیدا می شه که بتونه فصل 5 پایان نامه بنویسه...!

لبخند نزنید... نخندید... باور کنید این یه شوخی نیست... تو عمرم اینقده جدی نبودم... لطفاً یکی پیدا شه وگرنه عسل رو که به زور برده بودن ارشد با لگد پرتش می کنن بیرون...

 

۲.

می خوای قهر کنی...؟ به درک اسفل السافلین... حالم ازت بهم می خوره... به درککککککککک....!!!!

هی با تو ام...! وایسا ببینم... S.M.S که جواب می دی که ها...؟

 

3.

می خوام مارکو پولو بشم...! همینه که هست... مثل بز راه میفتی می زنی به جاده... مثل... بز... این چند وقته کلی حال کردم آخه... جوونا رو دوس دارم... کلی خوب بود... اینبار می ریم غرب... شمال غربی... شمال... بالاخره یه قبرستونی پیدا می شه... ترانه زیر را عشق می باشیم... طرف باحال می خونه...

 

داري باز مي ري ُ جاده رو نوازش مي كني

ميري تا دوباره احساس آرامش بكني

با يه لبخند رو لباتُ

حلقه ي اشك تو چشات

با يه دنيا حرف و قصه و ترانه تو صدات

واسه رفتن هميشه دل بزرگت پر مي زد

توي روياها به بهشت پشت كوهها سر مي زد

.....

.....

اما اون شد كه مي خواستي

ديگه يك روز صبح زود

هيچي جز سفر برات تو زندگي ت مهم نبود

حالا وقت رفتنه

برو ديگه مَعطَل نكن

نيروتو ميون اين گرداب شهر هدر نكن

برو اي نااهل و ناآرام و بي پروا برو

برو اي آزاده و تنها و بي فردا برو

برو تا افسانه اي باشي براي جاده ها

برو امروز همين حالا آروم و بي صدا

 

MaD CiTy

 

نوشته شده توسط asal در 8:38 PM | | لینک به این مطلب
شنبه 28 اردیبهشت1387
شعريات 3...؟
 

۱. معتاد

- معتاد نیستم که... فقط دلم می خواد همه چیو امتحان کنم...

ــــــ آخه امتحان کردن یه-باره دو-باره...

- تو نمی فهمی بعضی هاشون ارزش دارن همیشگی امتحان شن...!

 

۲. زمستون

تازه وقتی میای می فهمم که چقدر دلم برای لغزیدن سرانگشتای سردت رو تنم لک زده بوده... برای برگ ریزون و برف و بارونت... برا اینکه فقط آسمونو نیگا کنم و کلاغا رو عشق ببرم...! و مردم یه وری نیگام کنن...! (دختره کم داره...! (نمی دونن که اصلاً نداره!!!)) تازه کشف کردم که مهاجرتشون چقد چپ و چوله س... اصلاً نمی تونن مث انسان (به مفهوم معنوی...!!!) تو یه ردیف و مرتب پرواز کنن... مث لشکر شکست خورده ي بزها هر کدومشون یه طرف می پرن... دلم قلاغ می خواد... با اون مدل راه رفتن مارمولکانه شون... دلم یه تو ِ دیگه مـی خواد...

(رو نوک اون درخته یه کلاغه...!)

GhalaGh

 

۳. ...

می ترسی

        - به تو بگویم -

تو از زندگی می ترسی

                از مرگ بیش از زندگی

از عشق بیش از هردو می ترسی

به تاریکی نگاه می کنی

          از وحشت می لرزی

و مرا در کنار خود

از یاد  می بری...

(شاملو)

 

۴. نقاشي مون..!

Our relation is so safe and nice as this painting…!

 

 

نوشته شده توسط asal در 8:39 PM | | لینک به این مطلب
جمعه 9 فروردین1387
 

دلش یه جاده بی ته می خواد... همین...!

نوشته شده توسط asal در 8:1 PM | | لینک به این مطلب
دوشنبه 29 بهمن1386
شعریات 2...

 

ما (خودمان تهنا می باشیم...!) هنوز زنده ایم... هنوز سر کار می رویم (سر ِ کار هم بله....)... هنوز تنهایی اینور اونور می رویم... کلی هم با حال می باشد حسش... (بهتر از هیچی که هست که...!)

دوباره مثل هفته قبل جمعه هم رفتم کوه زدم به بدن... تنها... اونم این کوه (به قول سایه تپه) اونم این جا... اونم جمعه... همه به صورت مزدوج یا مثلث! یا غیره بودند و من هم مثل انسان های خوشحال کله سحر بلند شده بودم و کوله رو پر از خوراکی کرده بودم و زده بودم به کوه... ببخشید به صخره... لبه پرتگاه!!... (سایه نخند به جون تو یه چیزی تو همون مایه ها بود...) بازم هم نگاه هایی که هی بهت می گفتن دختره ...*... ببخشید... دختره مغزش فر خورده می باشد... به هر حال ما کلی حس خوبی داشتیم کلی بهتر از وقتایی که تهنا نبودیم (استثنا: سایه و گومپول)! ....

بعد هم که در راه برگشت هی سرمون رو انداختیم پایین و هی صدای آهنگو تا ته زیاد کردیم دیدیم نه... فایده نداره... هی حواسمون به اون دیوار لبه رودخونه س... خوب هی وسوسه شدیم دیگه... تنهایی رفتیم و نشستیم اون بالا و هی کلی خوب بود... چقدر دلم تنگ روزای عید 86 شده بود که هر روز به بز کوهی...

بی خیال دختر... زندگی همینه... بی شرف و کثافت... درست مثل... پس بی خیال... نفس بکش فقط...!!! یه نفس عمیق... زندگی... هه...!

 

نوشته شده توسط asal در 0:20 AM | | لینک به این مطلب
شنبه 20 بهمن1386
شعریات...

 

خسته ام عزیزک...

باور کن...

این بار دیگر بحث دل نازکی نیست... کم طاقتی و نازک نارنجی بودن و روح لطیف ِ مسخره ی دخترانه نیست...

بحث ناز کردن های دخترانه هم نیست....

تازه...

گیرم هم که باشد...

برای که...؟

کسی نمانده جز این زندگی که...

 

هه...!

این روزها چقدر همه چیز مسخره و خنده دار شده...

مثلاً همین دیروز...

از دوستت دارم گفتن آن پسرک...

چقدر خندیدم...

طفلک شاید برای همین رفت و دیگر پیدایش نشد...!

بیچاره...!

 

و تازگی ها هم فهمیده ام که چقدر دیگر جوان نیستم... !

انگار که روحم دچار قطعی نخاع مغزی شده... یا به عبارتی خشک شده...!

(و این یعنی من دارم اعتراف می کنم که کم کم دارم پیر می شوم انگار... انگار...!)

 

*یک نفر با یک بغل گنده (بدون چسبندگی روحی) پیدا نمی شود اینجا...؟

آخر دیگر خودم هم مرا بغل نمی کند...

دلم برایش تنگ شده لعنتی...!!!!

 

TN: دیگه نمی خوام برم سر کار...

 

نوشته شده توسط asal در 10:58 PM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 11 بهمن1386
این من ِ دیوانه ی دیوانه...!!!
 

هر کی وارد می شد یه جوری نیگا می کرد... بعد چند دقیقه مزلول می شد که این دختره یه ر یزه مغزش پیچ نخو رده...؟!!! یا آخی طفلی... عجب کاشتنشا...! جوونه زده کلی...!!! آقای صاحاب هم که هرچی ما صفحه ورق زدیم و قیمت خوندیم نیومد و مثل بیچاره های بیکس مجبور شدیم خودمون بریم و یه سفارش بزنیم به بدن...

: شرمنده خانوم فکر کردیم منتظر هستین, واسه همین نیومدیم سفارش بگیریم...!

: (لبخند...) مهم نیس آقا... (فکرم: شونصد ساعت که دیگه منتظر نمی موندم که مثل بشر ندیده ها...)

خوب هیجان خواهی ت که فوران شده باشه و  روحت که داغون و مغزت سه نقطه... مثل من تهنایی  می ری یه café و خودتو دعوت می کنی به یه کاپوچینوی پر خامه و کیک و ...

دلم سایه و گومپول می خواس بشدت... چقدر بده... (همگی توافق داریم که هر چی چین مغزمون گودتر شه بیشتر بیچاره می شیم و تهنا...!!!)

 

ThE TN's:

چقدر دلم می سوزد برای بیچاره گی های جنسیتی ام گاهی...!!!

و چقدر حالم بهم می خورد از تو (YOU) های لعنتی... که طرف را فقط یک سه-نقطه ی متحرک می بینید و بس...

و چقدر خوشحالم... که تمام تمام می شوم در خودم...

و چقدر دوست دارم این خودکفایی های احمقانه ام را...!!!

و چقدر حس خوبیست که فقط خودم می فهمم که چقدر سه-نقطه-شعرهایم مسخره می باشند...!

و...

تمام...

 

نوشته شده توسط asal در 1:30 PM | | لینک به این مطلب
جمعه 28 دی1386
ما با هم می باشیم... پس هستیم...!

 

همچون انسان های خوشحال (...!) بلند شدیم تو این سرمای بورانی یخمکدون اومدیم بریم حافظیه...  خوب معمولاً جمعه ها برنامه مون همین بود دیگه.... خوب معلومه که بسته بود... شب عاشوراست الانا...!

خوب الان می ریم هیئت..!

با سایه که باشیم مغزمان خل می شود.... زمان و مکان و همه چی هلاک می شود... ما خوب نمی شویم...!

داره فردا می ره خر گراز... همین جاستا....!

نوشته شده توسط asal در 7:27 PM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 20 دی1386
عسل وقتی جوون بود...!!

 

دوست داشتن را مدت ها بود به سخره می گرفتم... و می خندیدم به انسان هایی که احساساتشان لگد مال ِ غرور آقایان می شد و می ماندند... و عشق می ورزیدند...

و حالا... من احساساتی دارم که زیر پای آقا له شده... غروری که...( اوه! ببخشید... دیگر ندارم!)... و شده ام تخلیه دان! ِ فحش ها و تهمت ها و دادهای آقا... و همچنان مانده ام...

و چه حس خوبیست...! وقتی در آغوش می گیردم...! و بجای اعتراف... می گوید که باز هم من  عصبانی اش کرده ام...

احساس می کنم دوباره دچار سادومازوخیسم قشری! شده ام...

پس کِی این تخلیه دان پر می شود...؟

 

-------------------------------

می گن اگه تو این دنیا یه چیزی بخواید و بهش نرسید، اونور 10؟برابر بهتون پاداش می دن...!

آخه بگو پاداش به چه دردم می خوره وقتی می خواستم تو همین دنیای لعنتی یه گ.ه.ی بخورم...!

 

نوشته شده توسط asal در 11:35 AM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 11 دی1386
فقط برای عسلی ِ تنها...

 

چقدر اين قدم آخر وحشتناكه...

اصلاً باورم نمي شه...

چقدر وحشتناكه كه ببيني تنهاي تنهايي... تنها...

چقدر له مي شي كه ببيني هيشكي نيس بهش تكيه كني...

چقدر بغضت مي گيره كه ببيني اونايي هم كه فكر مي كني كنارتن بجاي اينكه كمكت كنن -حالا اونم نه- راحتت بذارن، دارن سنگ جلو پات مي ندازن تا...

بي خيال عسل من... بي خيال همه... بالاتر از سياهي كه رنگي نيس هست...؟ فقط يه كم ديگه تحمل كن... چند وقت ديگه فقط من مي مونم و تو و اين دنياي كثافت ِ لعنتي ِ بي... اونوقت تا دلت بخواد بغلت مي كنم و شبا برات لالايي مي خونم تا خوابت ببره... اونوقت هر چي تو بگي مي شه... هر جا بگي مي ريم... دوباره مي شيم مثل قبل... اونوقت ديگه هميشه هستم... تا هر وقت كه بگي... قول مي دم... فقط يه كم تحمل كن... يه ريزه زيادي سخته... مي دونم... نترس... من كنارتم دختركم... دلم تنگته... فقط يه كم ديگه... تحمل كن... باشه...؟ قول...؟ قول...

 

نوشته شده توسط asal در 6:19 PM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 29 آذر1386
تو دیوانه ای عسل...
 

دلم براي خودم تنگ شده... كه هي هواي جنگل مي كرد... كه هي از در و ديوار بالا مي رفت... كه هي مثل بز... حتي ديگر اسم بز هندي فر خورده و كرگدن بي شاخ جناگل آمازون و موش تانزانيايي و بوفالوي قبايل زولوي ماقبل تاريخ را هم فراموش كرده ام... دلم خودم را مي خواهد... فقط كمي قبل تر را... چقدر همه چيز بدتر مي شود و تو هي منتظري كه روزهاي بهتر برسند... چقدر هي مي گويي فردا... فردا... چرا نيستي... چرا ديگر شب ها در آغوش نمي گيري ام... چرا... خيلي چرا دارم... تو كه جواب نمي دهي... پس خفه شو...

فقط همين بار را باور كن... باز هم خودم را گم كرده ام... مي دانم شبيه چوپان دروغگو شده ام... ولي اگر اين بار نيايي... گرگ...

سايه خواب كلاغت رو عشق مي باشد... جيجرتو بنوشم....

 

نوشته شده توسط asal در 5:19 PM | | لینک به این مطلب